حكايت را عرض كرد .
حضرت رسول فرمود كه : « آن دحيهء كلبى نبود ، جبرئيل بود كه ناميد تو را به نامى كه اللّه تعالى تو را به آن نام ناميده بود و محبّت تو را در دل مؤمنان و هيبت تو را در دل كافران انداخت . » 289
و از ابن مردويه روايت شده به اسناد او تا بريده كه گفت : مأمور شديم از حضرت سيّد كاينات به اينكه سلام كنيم بر علىّ بن ابى طالب به « يا امير المؤمنين ! » 290
و در مناقب ابن مردويه روايت شده از عبد اللّه بن عبّاس كه گفت : روزى امير المؤمنين - عليه السلام - به خدمت حضرت رسول اللّه آمد و عايشه بنت ابى بكر - كه از امّهات مؤمنين بود - نزد آن حضرت بود . چون نشست ، عايشه گفت كه : جاى ديگر نبود براى نشستن تو ، غير از ران من ؟ !
حضرت رسول دست مبارك بر پشت او زد و فرمود كه : « بس كن . آزار و ايذاى من مكن ، در شأن برادر من . بدرستى كه او امير مؤمنان و سيّد مسلمانان و قائد رو و دست و پا سفيدان است . روز قيامت مىنشيند بر صراط ، پس داخل مىكند دوستان خود را در بهشت نعيم و دشمنان خود را در آتش حجيم . » 291
و در كتاب مناقب روايت شده از رافع غلام آزاد كردهء عايشه كه گفت : من غلام عايشه بودم و خدمت مىكردم او را و چون حضرت رسول اللّه به خانهء او تشريف مىآورد ، من در نزديكى او مىبودم به جهت خدمت . پس روزى حضرت مصطفى نشسته بود نزد او كه شخصى در خانه را كوبيد . پس من رفتم به سوى او و در را بازكردم . ديدم كنيزى بود كه با او ظرفى سر پوشيده بود . پس
دُر ثمين ترجمهء كشف اليقين علامه حلى ( فارسى ) — صفحة 232
مساهمون: محمد باقر شهرستانى موسوى
ص٢٣٢