قربانى را با خود بردند و چون به ذى الحليفه رسيده ، احرام بستند و مردم با آن حضرت احرام بستند ؛ و حضرت امير المؤمنين از يمن بيرون آمد .
چون حضرت رسول نزديك مكّهء معظّمه رسيدند از راه مدينه ، حضرت امير از راه يمن نزديك به آن حضرت شد و امير المؤمنين پيشى بر لشكر گرفته ، به خدمت رسول اللّه آمد و او را دريافت وقتى مشرف بر مكّه شده بودند . چون حضرت رسول آن سيّد را ديدند ، مسرور و خوشحال شده ، فرمودند كه : « به چه چيز احرام بستهاى ؟ »
گفت كه :
/ 86 A /
به من اعلام نفرموده بوديد كه به چه نحو احرام خواهيد بست . من نيّت خود را به نيّت شما بسته ، گفتم : « اللّهمّ ! إهلالا كإهلال رسول اللّه » ( يعنى : « احرام مىبندم مثل احرام رسول خدا » ) و با خود سى و چهار شتر آوردهام .
حضرت رسول فرمود : « اللّه اكبر ، من شصت و شش بدنه سياق آوردهام و تو شريكى در حجّ من و مناسك من و هدى من . »
و با آن حضرت جماعتى بودند كه با ايشان بيرون آمده و سياق هدى نكرده بودند . پس اللّه تعالى آيهء كريمهء
وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ
را فرستاد ( يعنى :
« تمام كنيد حجّ و عمره را براى خداى . » )
حضرت فرمود كه : « عمره داخل حجّ شد تا روز قيامت مثل اين دو تا » و انگشتان مبارك دستهاى خود را درهم داخل نمودند . پس فرمود كه : « اگر مىدانستم اين امر را ، هر آينه سياق هدى نمىكردم . » پس امر فرمود كه منادى ندا كند كه هركه هدى با خود نياورده ، محل شود و آنچه به جا آورده از اعمال ، نيّت