اللّه ميانهء صحابه را ذكر مىفرمود و به حضرت رسول گفت كه : « يا رسول اللّه ! روح من منقطع شد و پشت من شكست ، چون ديدم كه صحابه را امر فرموديد به مؤاخات با يكديگر و به من هيچ نفرمودى و واگذاشتى مرا . اگر سبب اين ، غضب شما است بر من ، پس طلب مىكنم رضا و كرامت تو را . »
حضرت رسول فرمود كه : « به خدايى كه مرا به حقّ مبعوث كرد كه تو را به جهت برادرى خود برگزيدم ؛ و تو نسبت به من ، به منزلهء هارونى نسبت به موسى الّا اينكه پيغمبرى بعد از من نيست ؛ و تو برادر من و وارث منى . »
امير المؤمنين گفت : « يا رسول اللّه ! از تو چه ميراث مىبرم ؟ »
فرمود : « آنچه ميراث دارند انبياى پيش از من ، از كتاب خدا و سنّت ايشان ؛ و تو با منى در قصر من در بهشت با دختر من فاطمه ؛ و تو برادر منى و رفيق منى . » پس تلاوت فرمود اين آيهء كريمه را :
إِخْواناً عَلى سُرُرٍ / 75 B / مُتَقابِلِينَ
( يعنى :
« برادرانند ، نشسته بر تختهاى روبروى يكديگر » ) و فرمود : « دوستىكنندگان در راه خدا ، نظر مىكنند بعضى به بعضى . » 231
و روايت كرد فقيه ابن المغازلى شافعى از انس « 1 » كه چون روز مباهله شد ، حضرت رسول - صلّى اللّه عليه و آله - ميانهء مهاجرين و انصار مؤاخات فرمود و ايشان را برادر يكديگر ساخت و حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - ايستاده بود در برابر آن حضرت ، و ميانهء او و كسى مؤاخات نفرمود . پس امير المؤمنين گريان شده ، از آنجا بيرون رفت . چون حضرت رسول اللّه او را نديد ، فرمودند كه : « چه شد ابو الحسن ؟ » .
هامش
( 1 ) . س : - از انس .