درمىبرد . )
« لا ملى - و اللّه - بإصدار ما ورد عليه . » « 1 » ( به خدا سوگند كه قادر نيست به بازگردانيدن و تقرير كردن آنچه وارد شده است بر او از مسائل . )
« لا يحسب العلم فى شىء ممّا أنكره » ( گمان نمىكند كه علمى كه وراى اعتقاد اوست ، فضيلتى داشته باشد . پس قول حقّ را اعتبار نمىكند . )
« و لا يرى أنّ من وراء ما بلغ مذهبا لغيره ؛ » ( « و نمىبيند آنكه از وراى آنچه رسيده است به آن از آن اباطيل ، مذهبى و راهى باشد مر غير او را » يعنى : گمان آن نادان آن است كه مذهب حقّ آن است كه ترشّح مىكند از او . )
« و إن أظلم عليه أمر اكتتم به لما يعلم من جهل نفسه . » ( « و اگر تاريك و پوشيده شود بر او كارى ، كتمان مىكند و مىپوشاند آن كار را ؛ به جهت آنكه مىداند جهل نفس خود را
/ 65 B /
به مسائل » و نمىخواند كه ظاهر شود حال او نزد اهل فضايل . )
« تصرخ من جور قضائه الدّماء ، و تعجّ منه المواريث . » ( « فرياد مىكند از جور حكم او خونهاى به ناحقّ ريخته شده » - يعنى به زبان حال - « و مىنالد به آواز بلند از دست ستم او ميراثهاى مباحه » كه به حكمهاى باطلهء او به غير حقّ به كسى رسيدهاند . )
( و بدان كه اسناد « صراخ » به « دماء » و « عجيج » به « مواريث » مجاز است ؛ و اگر تقدير لفظ « اهل » در هر دو موضع شود ، بر حقيقت خود باقى خواهند بود .
و بعد از آن شكايت مىكند از دست جهلهء روزگار خود و مىفرمايد كه : )
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه : + و لا أهل لما قرّظ به .