سه درهم خريد و پوشيد . بلندى او تا كعب و آستين او تا بند دست بود ؛ و چون پوشيدند ، فرمودند : « حمد و سپاس مر خداوندى راست كه روزى كرد به ما جامهء فاخرى كه زينت كنيم به او در ميان مردم . » 118
و مىفرمودند - خطاب به طلا و نقره - كه : « اى صفرا و بيضا ! غير مرا فريب دهيد كه من فريب شما را نمىخورم . » 119
و روزى آن حضرت - صلوات اللّه عليه - به بازار تشريف بردند كه شمشيرى كه داشتند بفروشند . پس فرمودند كه : « كيست كه بخرد اين شمشير را از من ؟ قسم به خدايى كه دانه را شكافت كه از اين شمشير بسيار اندوهى را از پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - دفع نمودم در جنگ ؛ و اگر چيز ديگر مىداشتم ، اين را نمىفروختم . » 120
و روزى از خانه بيرون آمدند و جامهء پينهدار پوشيده بودند . مردم بر آن حضرت عيب كردند . فرمودند كه : « دل به پوشيدن اين جامه نرم مىشود ؛ و مؤمنان پيروى مىكنند چون مرا ببينند كه پوشيدهام اين را و بر
/ 25 B /
ايشان گوارا خواهد بود . » 121
و آن حضرت - صلوات اللّه عليه - روزى به بازار رفته ، دو جامهء خشن خريدند و به قنبر غلام خود فرمود كه : « يكى را تو بردار ، هركدام كه خواهى » و ديگرى را آن حضرت پوشيد . آستين آن از سر انگشتان بلندتر بود . آن زيادتى را بريدند . 122
و مردى از قبيلهء ثقيف را حاكم عكبر كردند . به او فرمودند كه : « فردا كه چون نماز پيشين بگذارى نزد من بيا . »