مغول بر آن بلدهء فاخره و انقراض دولت بنى عبّاس .
و روايت كرد اين حديث را پدرم يوسف بن مطهّر حلّى « 1 » - رضوان اللّه عليه - و گفت كه اين حديث باعث نجات اهل حلّه و كوفه و مشهدين شريفين شد از نهب و قتل هولاكو خان . به جهت آنكه چون هولاكوخان به بغداد رسيد ، اكثر اهل حلّه جلاى وطن نموده ، خود را به رودخانهها رسانيدند ، مگر جمعى قليل ؛ و از آن جمله پدرم بود - عليه الرحمة - و سيّد فخر الدين طاووس و فقيه ابن ابى العزّ ؛ و رأى ايشان بر اين قرار گرفت كه مكتوبى نوشته مشتمل بر ذكر اطاعت و انقياد ، به نزد هولاكوخان فرستند و امان طلبند . پس چنان كرده ، مرد عجمى را
/ 23 A /
رسول نمودند و به خدمت سلطان فرستادند .
چون آن سلطان بر مضمون مكتوب ايشان مطّلع شد ، فرمود كه مكتوبى مشتمل بر لطف و شفقت قلمى نموده ، به مصحوب دو كس - كه يكى تكله « 2 » نام داشت و ديگرى علاء الدين - فرستاد و ايشان را طلب نمود ؛ و نوشته بود كه اگر دل و زبان شما با يكديگر موافقت دارند ، بايد كه به رفاقت اين دو كس به نزد ما بياييد .
چون مردم اين رسولان را ديدند و نمىدانستند كه عاقبت كار به كجا خواهد انجاميد ، واهمهء بسيار نموده ، از رفتن ابا نمودند .
پدرم - عليه الرحمة - گفت كه : اگر من تنها بيايم كافى است ؟
آن دو شخص گفتند : كافى است .
پدرم به رفاقت آن دو رسول به نزد سلطان رفت - و اين پيش از قتل « 3 » خليفه
هامش
( 1 ) . س : - يوسف بن مطهّر حلّى .
( 2 ) . ك : تكلم .
( 3 ) . س : گرفتن .