« مىآيد به مدد من از جانب كوفه هزار مرد كه نه يكى كم خواهد بود و نه زياد ؛ و بيعت مىكند با من بر قتل در راه من . »
ابن عبّاس گويد كه : « چون اين سخن از حضرت شنيدم ، بسيار ترسيدم كه مبادا كمتر يا بيشتر بيايند ؛ و هميشه در واهمه بودم تا آنكه اين جماعت آمدند .
پس مىشمردم ايشان را تا آنكه نهصد و نود و نه نفر شمرده شدند و ديگر آمدن ايشان منقطع شد ، و من متفكّر و خائف بودم . ناگاه ديدم شخصى از دور مىآيد .
چون نزديك رسيد ، اويس قرنى بود ، و به او
/ 21 A /
هزار مرد تمام شد . » 95
و ديگر ، خبر دادن آن حضرت بود - صلوات اللّه عليه - به كشته شدن ذو الثديهء خارجى و احوال و اوصاف او . آن ملعون در جنگ نهروان مقتول شده بود و چون حرب و قتل منجلى شد ، حضرت امر فرمودند كه او را در ميان كشتگان بجويند ؛ و مىفرمودند كه : « و اللّه كه من دروغ نگفتهام و با من دروغ نگفتهاند . » تا آنكه او را يافتند و پيراهن او را پاره كردند ، ديدند كه چنان بود كه امير كبير وصف فرموده بود ؛ و بر دوش آن ملعون پاره گوشتى مانند پستان زنان بود و بر آن چند مويى برآمده بود كه چون او را مىكشيدند ، دوش او كشيده مىشد ؛ و چون وامىگذاشتند ، به جاى خود مىرفت . 96
خبر ديگر : روايت كرد جندب بن عبد اللّه ازدى كه گفت : در جنگ نهروان در خدمت امير المؤمنين - صلوات اللّه عليه - بودم . ناگاه ديدم كه سوارى آمد و گفت :
يا امير المؤمنين ! خوارج از نهر گذشتند .
حضرت فرمود كه : « نگذشتند . »
آن مرد گفت : به خدا قسم كه گذشتند .