قبح به حسب شرع باشد نه به حسب عقل ، لازم مىآيد انتفاى حسن و قبح مطلقا ؛ يعنى حسن و قبح نباشد نه به حسب شرع و نه به حسب عقل ؛ و اينكه حسن و قبح [ 20 ] به حسب شرع و عقل هردو نباشد ، باطل است . از جهت اينكه ممتنع است عدم شىء بر تقدير ثبوت وجود آن شىء . پس ملزوم كه آن حسن و قبح شرعى است نه عقلى نيز باطل است ؛ و اين ملازمت ظاهر است ؛ از براى آنكه حسن و قبح اگر هردو منتفى باشند عقلا ، منتفىاند سمعا نيز . از براى آنكه اين محلّ قبح كذب از شارع منتفى است ؛ جهت آنكه عقل حكم نمىكند به قبح كذب ، نه به حسب شرع و نه به حسب عقل ؛ و هر محلّ كه چنين باشد ، هرآينه جايز خواهد بود كذب از شارع ؛ و هر محلّ كه شارع حكم كند به حسن شيئى « 1 » يا قبح شيئى ، شكّى نيست كه عقل حكم جزم نمىكند به حسن آن « 2 » شىء يا به قبح آن « 3 » شىء . پس حسن و قبح شرعى نزد عقل ثابت نباشد . جهت آنكه تقدير اين است كه حسن و قبح هردو عقلى نيستند . پس لازم مىآيد كه حسن و قبح هردو منتفى باشند نظر به عقل و جايز باشد كذب از شارع علوّا كبيرا .
اين است حاصل كلام مصنّف - قدّس اللّه سرّه - . پس بر اين تقدير ثابت شد كه حسن و قبح هردو عقلىاند و باطل شد قول اشاعره .
تنبيه : بدانكه لازم است « 4 » ذكر محلّ نزاع چون مخالفت معلوم شد « 5 » . پس فقير مىگويد كه آنچه تحقيق شده بر اطلاق حسن و قبح از سه حالت بيرون نيست :
اوّل : آنكه چيزى كه ملايم طبع باشد مثل شىء لذيذ ، آن را حسن مىگويند ؛ و آنچه متنفّر شود از او طبع ، او را قبيح « 6 » گويند .
دويم « 7 » : آن شىء كه صفت كمال است ، آن را حسن مىگويند ، مثل علم كه صفتى است از صفت كمال ؛ و اين شىء كه نقص طبع است ، آن را قبيح « 8 » مىگويند ، مثل
هامش
( 1 ) . س : آنشئ .
( 2 ) . س : - آن .
( 3 ) . س : اين .
( 4 ) . س : - است .
( 5 ) . س : - شد .
( 6 ) . س : قبح .
( 7 ) . س : دوم .
( 8 ) . س : قبح .