و ناله و وا اسلاماه و وا مصيبتاه مىكرد و اينكه : آقا ، چه نشستهايد كه همهچيز از دست رفت ، مجاهدات شما و ديگر علما تباه گشت و . . .
آخوند سراسيمه مىپرسيد مگرچه شده ؟ مىگفت : آقا . . . ، اين شيخ فضل اللّه نمىدانيد دارد چه مىكند ؟ هرشب با دربار و مستبدين جلسه دارد و عليه مجلس و مشروطه و آزادى توطئه مىچيند و چه و چه . . .
او مىرفت و يكى ديگر مىآمد با هيئتى مثلا بازارى ، و او هم باز سنخ همان نالهها و گلايهها و هشدارها و فريادها و مطالب دستچين شده را تحويل آخوند مىداد ، و روزى ديگر ، فردى ديگر ، با هيئتى ديگر و باز همان اداواطوارها و تياترها . . . و اين بود كه آرامآرام اين تصور در ذهن آخوند قوت مىگرفت كه نكند اين شيخ فضل اللّه حقيقتا از راه منحرف گشته و به تخريب اساس پرداخته است . . . ؟
مرحوم لنكرانى مىگفت : آخوند پس از شهادت شيخ و كشف قضايا ، گفته بود « سركه انداختيم ، شراب شد ؛ مىروم خمرهاش را بشكنم » ! همچنين از فردى ياد مىكرد كه صورتا از هواداران شديد آخوند بود و بهعنوان حمايت از آخوند و مشروطه به مرحوم سيد محمد كاظم يزدى توهين و اسائهء ادب مىكرد و حتى يكبار ادرار و . . . را مخلوط كرده و به لباس سيد پاشيده بود . ولى سيد روى مصالح اسلامى به اطرافيان خويش ( كه در مقام تنبيه آن شخص بودند ) گفته بود هركس متعرض وى شود تفسيقش خواهم كرد . به گفتهء مرحوم لنكرانى ، همين شخص ، پس از شنيدن آن سخن مرحوم آخوند ( سركه انداختيم . . . ) آن مرحوم را مسموم كرد و به ايران گريخت و در خدمت دستگاه رضا خان قرار گرفت . . . ( آقاى لنكرانى نام او را هم مىگفت كه چون در تصريح به آن اكراه نشان مىداد و مىفرمود « چون از خانوادهء بسيار محترمى است ، نامش را نمىبرم » ، حقير هم فعلا نام نمىبرم ) .
آيت اللّه آقا ميرزا يوسف آقا مجتهد اردبيلى ، از مدرسان والامقام نجف ، و از خصيصين و حواريون آخوند خراسانى بودهاند . نوادهء ايشان ، جناب يوسف محسن اردبيلى ، در تاريخ 17 تير 1375 شمسى طى نامهاى به حقير ، مرقوم داشتهاند :
« پدرم ( آقا شيخ سليمان ) روايت كردند از پدرشان كه فرمودند در كتابخانهء مرحوم آخوند با جمعى كه در ميان آنان آقا ضياء عراقى ، شيخ على بسطامى ، شيخ احمد دشتى و جمعى ديگر از معارف تلاميذ ايشان حضور داشتند مشغول مذاكره بوديم كه تلگراف
فراتر از روش « آزمون - خطا » ! : زمانه و كارنامه سيد يزدى ' صاحب عروة '" ( فارسى ) " — صفحة 371
مساهمون: على ابو الحسنى ( منذر )
ص٣٧١