است مرا به نشر آن فرمان دهى و اگر بد است مرا به پنهان داشتن وادارى ؟ و تو خود از همه به نهان دارى آن بر من اولىترى .
فرزدق گفت : اما خودت كه خوب هستى ، اميدوارم شعرت نيز به اندازهء عقلت باشد . بخوان آنچه را كه سرودهاى .
كميت خواند :
« طربت و ما شوقا إلى البيض أطرب » .
ترجمهء شعر :
شادمانم اما اين شادى از شوق سپيدتنان نيست .
فرزدق گفت : اى برادرزاده پس به چه سرخوشى ؟
كميت گفت :
« و لا لعبا منّى و ذو الشيب يلعب » .
ترجمهء شعر :
ببازى نيز شائق نيستم ، مگر پيرمرد سپيد مو هم ببازى مىنشيند ؟
فرزدق گفت : آرى بازى كن كه اكنون وقت بازى تو است .
كميت گفت :
« و لم يلهينى دار و لا رسم منزل * و لم يتطرّبنى بنان مخضّب »
ترجمهء شعر :
سرا و رسم خانهاى مرا سرگرم نكرده و انگشتان رنگ از حنا گرفتهاى به شاديم ننشانده است .
فرزدق پرسيد : پس چه چيز تو را به طرب مىآورد اى برادرزاده ؟
كميت گفت :
« و لا السانحات البارحات عشيّة * أمرّ سليم القرن أم مرّ أعضب »
ترجمهء شعر :
اين شوق از پرندگان فرخنده و شومى كه صبح و شام به فرخندگى يا شومى بر من