« الروض الأنف » « 1 » ( ج 1 ، ص 120 ) . « 2 »
ترجمه شعر :
1 . مرا نمىبينى كه نخست به ناروا تصميم بر جدايى از كسى كه پدر و مادرى آزاده داشت ،
2 . - احمد - گرفتم و سپس كه چارپاى سوارىام را با بارهاى آن براى سفر سخت ببستم و براى بازپسين ديدار او را بدرود گفتم .
3 . او از سر اندوه بگريست و اين هنگامى بود كه شتران سرخ موها را از يكديگر جدا مىكرد و دنبالهء افسار را با هردو دست گرفته و مىكشيد .
4 . پس من به ياد پدرش افتادم و اشك از ديدگان فروريختم ، تا باران سرشكم سرازير شد .
5 . پس گفتم تا با راهنمايى در ميان عموهايى كوچ كن ، كه فرومايه نيستند و در سختىهاى يارى رسانند .
6 . پس او در ميان كاروانى كه شتر سواران آن برفتند بيامد . همان كاروان كه هرچند اصل آن ناخجسته نبود ولى انديشههايش نافرخنده مىنمود .
7 . پس چون در سرزمين بصرى فرود آمديم ، كسانى خود را به بام خانهها كشيدند و از بالا به نگريستن در ما پرداختند .
8 . در اين هنگام بحيرا بيامد در حالى كه نوشيدنى نيكو و هم خوراكى براى ما فراهم آورده بود .
9 . پس گفت : همه ياران خويش را براى خوراك گرد آريد . پس گفتيم كه : همه را فراهم آورديم مگر يك كودك يتيم .
10 . گفت : او را نيز بخوانيد چون خوراك ما بسيار است ، و امروز خوردن آن بر وى حرام نيست .
11 . و اگر آنچه شما درباره محمّد آگاهى داديد نمىبود ، البته امروز شما نزد ما نابزرگوار مىبوديد .
هامش
( 1 ) . الروض الأنف ، ج 2 ، ص 227 .
( 2 ) . الغدير ، ج 7 ، ص 344 .