علّامه امينى : اولا همهء محدّثين آوردهاند پيامبر يك انگشتر نقره بيشتر نداشت و نقش آن هم محمّد رسول اللّه بود و نهى فرمود كسى اين گونه حك كند و تا آخر اين انگشتر به دست راست او بود كه نامهها را با آن مهر مىكرد و بعد هم به دست ابو بكر و بعد عمر و عثمان بود تا در سال 30 هجرى در چاه اريس افتاد ( صحيح بخارى 8 / 309 ، صحيح مسلم 2 / 214 ، صحيح ترمذى 1 / 324 ، سنن ابن ماجه 2 / 384 ، سنن نسائى 8 / 173 ، تاريخ طبرى 5 / 65 ، تاريخ ابن كثير 8 / 155 ، تاريخ ابو الفداء 1 / 168 ، تاريخ الخميس 2 / 234 )
ثانيا اگر چنين انگشترى بود ابو بكر در نزاعها به آن استدلال مىكرد .
632 - خداوند از ابو بكر حيا مىكند .
از زبان أنس بن مالك آوردهاند زنى از انصار خدمت پيامبر آمد و گفت : شوهرم مسافرت رفته به خواب ديدم نخل خانهام بيفتاد . پيامبر فرمود : صبر پيشه كن كه او را ديگر هرگز كنارت نبينى . زن گريان بهدر شد در راه به ابو بكر رسيد و خوابش را گفت ولى سخن پيامبر را نگفت ابو بكر گفت : ناراحت نباش شوهرت امشب كنارت خواهد بود . شب شوهر زن به خانه آمد فردا زن پيش پيامبر آمد كه همسرم آمد پيامبر نگاهى طولانى به او كرد جبرئيل نازل شد و گفت : آنچه كه تو گفتى راست بود ولى چون ابو بكر گفت : شوهرت امشب كنار تو خواهد بود خداوند حياء كرد كه از زبان ابو بكر دروغى گفته شود چون او صدّيق است لذا خداوند براى حفظ آبروى ابو بكر آن مرد را كه مرده بود زنده كرد ( نزهه المجالس 2 / 184 )
علّامه امينى : اى كاش مىدانستم ميانجيان زنجيره اين حديث كيانند كه خواستند ابو بكر را از دروغگويى پاك كنند پيامبر را دروغگو كردند ؟ آيا حفظ آبروى ابو بكر براى خدا از آبروى پيامبر لازمتر بود ؟