سر پيچيده بود ، با آن سختى كه پاهايش را بر زمين مىكشيد آمد و بر منبر رفت ، نفسى از روى ناراحتى كشيده ، فرمود : اى مردم ، اين چه سخنى است كه از بعضى از شما ، در مورد سپهدارى اسامه به من رسيده است ؟ اگر شما اين بار دربارهء امارت بخشيدنم به اسامه طعنه مىزنيد ، پيشتر نيز دربارهء سپهدارى پدرش طعنه زديد . سوگند به خدا ، او لايق رياست بود و پسرش نيز پس از او ، اين لياقت را دارد . مىبينيد كه پيامبر فرمانش را با سوگند ياد كرده و تأكيد آورده است ؛ با جملهء اسميه و لام تأكيد و قسم ( و أيم اللّه ان كان لخليقا بالأمارة و انّ ابنه من بعده لخليق بها ) تا اينكه آنها آنچه در دل دارند كنار بگذارند ، اما آنها همچنان آن كينهها را در دل نگاه داشتند [ و پس از مرگ آن حضرت ، عزل اسامه را خواستند ] ولى خليفه حاضر نشد اسامه را عزل كند و خواستهء آنان را قبول كند ، چنانكه در اصل گسيل داشتن سپاه نيز پيشنهاد آنان را نپذيرفت و خواستهء آنها را اجابت نكرد .
[ اصرار آنها به گونهاى بود كه ] خليفه ناراحت شد ، پريد و ريش عمر را گرفته « 1 » گفت :
« مادرت به عزايت بنشيند و تو را بر روى زمين نبيند ، اى پسر خطاب ! پيامبر او را امير قرار داده ، تو مرا امر مىكنى كه او را عزل نمايم ؟ »
پس آنگاه كه سپاه حركت داده شد ، درحالىكه نمىخواستند چنين شود ، اسامه با سه هزار نفر جنگجو كه هزار نفر آنها سوار بودند ، حركت كرد . گروهى از همان كسانى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آنها را مجهز ساخته بود تخلف ورزيدند و با اسامه نرفتند ، درحالىكه رسول خدا ، چنانكه شهرستانى در مقدمهء چهارم كتاب ملل و نحل آورده است ، فرموده بود : « لشكر اسامه را مجهز سازيد ، نفرين و لعنت خدا بر كسى كه از سپاه اسامه تخلف ورزد . »
شما خوب مىدانيد كه آنها در مرحلهء نخست ، در حركت كندى كردند ، و در مرحلهء دوم از سپاه تخلف ورزيدند ، تا پايههاى سياستشان محكم و ستونهاى آن را بر پا دارند .
در اين موارد ، نظر خويش را بر تعبد به نص ترجيح دادند ؛ زيرا ديدند حفظ خواستهء
هامش
( 1 ) - حلبى و زينى دحلان در سيرهء خود ، و ابن جرير طبرى در حوادث سال يازدهم تاريخ خود و ديگر اخبار نويسان آن را نقل كردهاند .