و آيا شخص ديگرى براى ولايت و سرپرستى به جاى چنين فردى ، صلاحيت دارد ؟
تا او تحت فرمان و از رعاياى وى بهشمار آيد ؟
آيا عقلا ، مىتوان اطاعت زمامدار برگزيدهء مردم را بر كسى كه خدا و پيامبرش او را برگزيدهاند واجب شمرد ؟
چگونه ممكن است ؛ خدا و رسولش كسى را انتخاب نمايند ، اما ما ديگرى را برگزينيم ؟ درحالىكه قرآن مىگويد : « نه هيچ مرد با ايمان و نه هيچ زن با ايمانى ، هنگامى كه خدا و رسولش حكمى دهند ، حق ندارد در كار خويش اختيارى داشته باشد ، و هركس از فرمان خدا و پيامبرش سرپيچى كند ، گرفتار گمراهى آشكارى شده است . » « 1 »
روايات متضافرى بيان مىكند كه منافقان ، حسودان و كسانى كه مىخواستند خود پيش افتند ، هنگامىكه فهميدند رسول خدا مىخواهد زهرا عليها السّلام - كه همتاى مريم و سيّدهء زنان بهشت است - را به ازدواج على عليه السّلام درآورد ، بر او حسد بردند و بر آنان گران آمد .
به ويژه ، پس از آنكه افرادى خواستگارى كردند ، امّا به خواستهء خود نرسيدند ، « 2 » پس گفتند : اين امتيازى است كه فضل و برترى على را ظاهر مىسازد و پس از آن ، كسى به پاى او نخواهد رسيد ، و هيچكس طمع رسيدن به موقعيت او را در سر نخواهد داشت . اينجا بود كه اراجيفگويان خود را دعوت كردند ، و در اين باره نقشه كشيدند ، زنان خود را نزد سيّدهء زنان جهان فرستادند تا او را از على عليه السّلام متنفر سازند . از جمله
هامش
( 1 ) - احزاب ، آيهء 36 .
( 2 ) - ابن ابى حاتم از انس نقل كرده است : ابو بكر و عمر به خواستگارى فاطمه آمدند ، آن حضرت سكوت كرد و پاسخشان نداد . آنها نزد على رفتند كه وى را از اين وضع آگاه سازند ( كه ما احساس كردهايم ، اگر تو از فاطمه خواستگارى كنى ، قبول خواهد كرد ) . عدهء زيادى از افراد موثق و اعلام همچون ابن حجر در اوايل باب 11 صواعق از ابن ابى حاتم اين حديث را نقل نمودهاند . و همانجا مانند اين حديث را از احمد ، از انس نقل كرده است . ابو داود سيستانى - چنانكه در توضيح آيهء 12 از آياتى كه ابن حجر در باب 11 صواعق آورده است - نقل نموده كه ابو بكر از فاطمه خواستگارى كرد ، پيامبر از او اعراض نمود ، عمر نيز خواستگار شد از او نيز اعراض نمود ، آمدند و على را وادار به خواستگارى او كردند ( و توجه دادند كه پيامبر در اينباره رضايت دارد ) .
از على نقل شده است : ابو بكر و عمر از فاطمه خواستگارى كردند و پيامبر ابا ورزيد . عمر گفت : تو اى على به ازدواج با او سزاوار هستى . اين حديث را ابن جرير نقل كرده و دولابى در كتاب الذرية الطاهره آن را صحيح دانسته است .
اين حديث همان حديث 6007 كنز العمال در صفحهء 392 ، جزء ششم است .