21 - پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : « اى على ، خوشا به حال كسى كه تو را دوست بدارد و دربارهء تو راست بگويد ، و واى به حال آن كس كه با تو دشمن باشد و بر تو دروغ ببندد . »
حاكم در صفحهء 135 ، جزء سوم مستدرك آن را آورده و گفته است : اين حديث از نظر سند ، صحيح است ، ولى بخارى و مسلم آن را نياوردهاند .
22 - پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : « من أراد أن يحيى حياتى و يموت ميتتى و يسكن جنّة الخلد الّتى و عدنى ربّى ، فليتولّ علىّ بن أبيطالب فانّه لن يخرجكم من هدى و لن يدخلكم فى ضلالة ؛ كسى كه بخواهد حياتش همچون حيات من ، و مرگش همچون مرگ من باشد ، و در
هامش
- اين حديث صحيح است .
و اضافه كرده است كه ابو الازهر به اجماع دانشمندان رجال ، موثق است و در صورتى كه حديث را فرد موثقى نقل نمود ، طبق اصل مورد پذيرش خودشان صحيح است .
سپس مىگويد ؛ شنيدم ابو عبد اللّه قرشى مىگفت : از احمد بن يحيى حلوايى شنيده است كه وقتى ابو الازهر از صنعاء بازگشت و اين حديث را براى اهل بغداد نقل نمود ، يحيى بن معين قبول نكرد و گفت : چنين نيست . آن گاه روزى كه جلسه داشت ، در پايان مجلس پرسيد : اين كذّاب نيشابورى كه اين حديث را از عبد الرزاق نقل مىكند كجاست ؟ ابو الازهر بپاخاست و گفت : اينجاست ، منم . يحيى بن معين از سخنش و بپاخاستنش خنده كرد ، او را نزديك خود خواند و پرسيد : چگونه عبد الرزاق اين حديث را فقط براى تو گفت و براى ديگرى نگفت ؟ ابو الازهر گفت : اى ابو زكريا من وارد صنعا شدم ، عبد الرزاق نبود ، به قريهء دورى كه داشت رفته بود ، من به آنجا رفتم ، درحالىكه بيمار بودم ، از وقتى به آنجا رسيدم ، وى اوضاع خراسان را از من پرسش نمود ، من برايش نقل نمودم ، از او احاديثى نوشتم و باهم به صنعا بازگشتيم . هنگامى كه خواستم او را وداع گويم ، گفت :
تو حق بر گردن من دارى ، من حديثى را براى تو نقل مىكنم كه غير از تو كسى از من نشنيده است . سپس اين حديث را ، به خدا سوگند ، با همين الفاظ برايم نقل نمود . يحيى بن معين او را تصديق كرد و از او معذرت خواست .
ذهبى در تلخيص ، به وثاقت راويان آن بهطور كلى و بر وثاقت ابو الازهر بالخصوص اعتراف نموده است . اما معذلك در صحت حديث تشكيك نموده ، ولى دليلى بر خلاف آن غير از زورگويى رسواكننده نياورده است .
اما كتمان عبد الرزاق به خاطر ترس از ستمگران بود ، چنانكه سعيد بن جبير نيز به هنگامى كه مالك بن دينار از پرچمدار رسول خدا صلّى اللّه عليه و سلم پرسيد ، اين خوف را داشت ، به مالك نگاه خاصى كرد و گفت : گويا تو آدم فارغ البال و آسوده خاطرى هستى كه چنين سؤالاتى مىكنى . مالك خشمگين شد و نزد برادرانش - از قاريان قرآن - شكايت برد ، چنين اعتذار جستند كه وى از حجاج وحشت دارد كه بگويد : حامل پرچم رسول خدا ، على بن ابيطالب عليه السّلام بود .
حاكم آن را در صفحهء 137 ، جزء سوم مستدرك نقل كرده ، سپس گفته است : اسناد اين حديث صحيح است ، ولى بخارى و مسلم آن را نياوردهاند .