39 - سليمان بن مهران كاهلى اعمش كوفى
يكى از شيوخ و بزرگان شيعه و از سرشناسان و رجال محدثان است .
عدهاى از سران اهل تسنن ، او را از رجال شيعه به شمار آوردهاند ( به عنوان نمونه ) ؛ امام ابن قتيبه در كتاب معارف ، شهرستانى در ملل و نحل ، و امثال اينها به اين حقيقت اعتراف كردهاند .
جوزجانى - چنانكه در شرح حال زبيد ، در كتاب ميزان الاعتدال ذهبى ، آمده است - مىگويد : « گروهى از اهل كوفه بودند كه مذهبشان مورد ستايش مردم نبود . آنها سران محدثان كوفه بودند همچون ابو اسحاق ، منصور ، زبيد يامى ، اعمش و غير از اينها از همسالان و نزديكان اينها . مردم آنها را به خاطر صدق لسان و راستگويى آنها در حديث ، به ناچار پذيرفته بودند » ! !
و به دنبالهء آن ، مطالبى دربارهء آنها گفته است كه بر حماقت گويندهء آن دلالت مىكند .
اما براى اينها ، در راه انجام وظيفهاى كه در اداى اجر رسالت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله - كه همان مودت ذىالقربى و تمسك به ثقلين و دو شىء گران قيمت پيامبر است - به عهده دارند چه عيبى دارد ! چه باك كه ناصبىها مذهبشان را بستايند و يا نستايند !
و اين درست نيست كه نواصب ، تنها آنها را به دليل صدق لسانشان در حديث ، پذيرفتهاند . نه ، بلكه به اين دليل مجبور شدهاند آنها را تحمل كنند كه از آنان بىنياز نبودند ؛ چراكه اگر احاديث آنها را قبول نمىكردند ، تمام آثار نبوت از بين مىرفت - چنانكه ذهبى در شرح حال ابان بن تغلب - در كتاب ميزان الاعتدال به آن اعتراف كرده است .
و گمان من چنين است كه اگر مغيره گفته است اهل كوفه را ابو اسحاق و اعمش ، هلاك گردانيد ، تنها به اين دليل بود كه آنها شيعه بودند و گرنه ، ابو اسحاق و اعمش ، از درياهاى علوم و پاسداران آثار پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بودند .
در زندگى اعمش ، نكات جالبى است كه بر جلالت و عظمت او دليل است . از جمله :
الف - ابن خلكان ، در كتاب وفيات الاعيان در شرح حال وى مىنويسد :
هشام بن عبد الملك فرستادهاى نزد اعمش فرستاد و ( از او خواست كه ) مناقب