.
هامش
چه دانستى ز صورت يا ز معنى * چه باشد آخرت چونست دنيا
كدامست آن جهان كو نيست پيدا * كه يك روزش بود يك سال اينجا
تو پندارى جهان خود هست دائم * بذات خويشتن پيوسته قائم
كسى كو عقل دور انديش دارد * بسى سرگشتگى در پيش دارد
ز دور انديشى عقل فضولى * يكى شد فلسفى ديگر حلولى
هر آن كس را كه ايزد راه ننمود * ز استعمال منطق هيچ نگشود
جهان را سر بسر آئينهء دان * بهر يك ذره در وى مهر تابان
به زير پردهء هر ذره پنهان * جمال جانفزاى روى جانان
جهان جمله فروغ نور او دان * حق اندر وى ز پيدائيست پنهان
دلى كز معرفت نور و صفا ديد * زهر چيزى كه ديد اول خدا ديد
درين ره انبيا همچون شبانند * دليل و رهنماى ديگرانند
وز ايشان سيد ما گشت سالار * همو اول همو آخر در اين كار
بدوختم آمده پايان اين راه * به دو منزل شده ادعوا الى اللَّه
مقام دلگشايش جمع جمعست * جمال جانفزايش شمع جمعست
شده او پيش و دلها جمله در پى * گرفته دست جانها دامن وى
تو گر خود را ز شهوت دور سازى * بتقوى كاخ دل معمور سازى
وصال وى تو را گردد ميسر * ز نورش جان تو گردد منور
و گر نه سعى خود ضايع مگردان * برو برخوان تو لا تهدى ز قرآن
نه علم است آنكه دارد ميل دنيا * كه صورت هست اما نيست معنى
نگردد علم هرگز جمع با آز * ملك خواهى سگ از وى دور انداز
همه روى تو در خلق است زنهار * مكن خود را در اين علت گرفتار
كرامات تو گر در خود نمائى است * تو فرعونى و اين دعوى خدائيست
كسى كور است با حق آشنائى * نيايد هرگز از وى خود نمائى
تلف كردى بهرزه نازنين عمر * نگوئى در چه كار است اين چنين عمر
كرامات تو اندر حقپرستيست * جز اين كبر و ريا و عجب و مستى است
چون خواجه قصهء آخر زمان كرد * به چندين جا ازين معنى بيان كرد
نگر دجال احول تا چگونه * فرستاده است در عالم نمونه
ببين اكنون كه كور و كر شبان شد * علوم دين همه بر آسمان شد
فتاده رهبرى اكنون بجهال * از آن گشتند مردم جمله بدحال
نماند اندر ميانه شرم و آزرم * نميدارد كسى از جاهلى شرم
مريدى علم دين آموختن بود * چراغ دل بنور افروختن بود
كسى از مرده علم آموخت هرگز * ز خاكستر چراغ افروخت هرگز
چه ميگويم كه دور افتادم از راه * فذرهم بعد ما جاء قل اللَّه