نصيب ، قال : قلت : حدّثني ما هنّ ؟ فقال : ويحك يا معلّى ، إنّي عليك شفيق أخشى أن تضيّع و لا تحفظ ، و أن تعلم و لا تعمل ، قال : قلت : لا حول و لا قوّة إلّا باللّه العليّ العظيم ؛ قال : أيسر حقّ منها أن تحبّ له ما تحبّ لنفسك ، و تكره له ما تكره لنفسك .
و الحقّ الثّاني : أن تمشي في حاجته و تتّبع رضاه و لا تخالف قوله .
و الحقّ الثالث : أن تصله بنفسك و مالك و يديك و رجليك و لسانك .
و الحقّ الرّابع : أن تكون عينه و دليله و مرآته و قميصه .
و الحقّ الخامس : أن لا تشبع و يجوع و لا تلبس و يعرى و لا تروي و يظمأ .
و الحقّ السّادس : أن تكون لك امرأة و خادم و ليس لأخيك امرأة و خادم
هامش
اوامر مولاى خود نمايد ، پس بندهاى كه اطاعت اوامر الهيه نكرد آن مقدار از قوه و قدرت خود را كه بايد صرف در امتثال اوامر الهيه نمايد ننموده مثل اينكه بندهء خداوند نيست يعنى حق عبوديت و بندگى را بمولاى حقيقى تسليم ننموده ) معلى گفت عرضكردم :
مرا از آن حقوق آگاه فرما ، فرمود : در شگفتم از پرسش تو اى معلى ، من بر تو مشفق و مهربانم ، مىترسم بشنوى و حفظ نكنى ، و ياد گيرى و عمل نكنى ( راوى ) گفت :
گفتم : لا حول و لا قوة الا باللَّه العلى العظيم ( انتقال از حالى و نيرو و توانائى بر كارى نيست مگر به يارى و توفيق خداى برتر از هر چيز و با عظمت ) فرمود : آسانترين حق از آنها اينست كه دوست بدارى براى او آنچه را كه دوست دارى براى خود ، و خوش نداشته باشى براى او آنچه را كه براى خودت خوش ندارى .
و حق دوم اينست كه قدم بردارى در حاجت و نياز او ، و پيروى كنى رضا و خوشنودى او را ، و مخالفت نكنى گفتار او را .
و حق سوم اينست كه پيوستگى نمائى با او ( يعنى نيكى و احسان به او كنى ) بجان و مال و دستها و پاها و زبان خود .
و حق چهارم آنست كه تو چشم او و راهنماى او و ( بمنزلهء ) آئينه او بوده ( يعنى عيوب او را به او بگوئى ) و پيراهن او باشى ( يعنى محرم و حافظ اسرار او باشى ) .
و حق پنجم آنست كه تو سير نباشى در حالى كه او گرسنه باشد ، و تو داراى لباس نباشى و او برهنه باشد ، و تو سيراب نباشى و او تشنه باشد .
و حق ششم اينست كه ( هر گاه ) براى تو زن و خدمتكارى باشد و براى برادر دينى تو زن