بر او آگاهى دارد ، و جلال و عظمت او را بشناسد ، و به تقصير خود در برابر او معترف باشد . اين شناختها سبب پيدايش خشوعند و اختصاص به نماز ندارند ، به همين سبب نقل شده است كه يكى از بزرگان به سبب شرم و خشوع نسبت به حقّ تعالى چهل سال سر به آسمان بلند نكرد ، و ربيع بن خثيم از شدّت چشم فرو بستن و سر به زير انداختن بعضى پنداشتند كه او نابيناست . ابن مسعود هرگاه به او نظر مىافكند مىگفت :
وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتِينَ
« 53 » هان به خدا سوگند اگر پيامبر ( ص ) تو را مىديد شاد مىشد ، و در روايت ديگرى است : تو را به دوستى مىگرفت . ربيع يك روز به همراه ابن مسعود به بازار آهنگران رفت ؛ چون نظرش به كورههاى آهنگران افتاد كه آنها را مىدميدند ، و به آتش كه زبانه مىكشيد صيحهاى زد و بيهوش به زمين افتاد ، ابن مسعود تا فرا رسيدن وقت نماز بر بالاى سرش نشست ليكن به هوش نيامد ، ناچار او را بر پشت خود گرفت و به منزلش برد . او تا فرا رسيدن ساعتى كه در آن مدهوش شده بود در حال بيهوشى به سر برد ، و در نتيجه پنج نماز از او قضا شد ، ابن مسعود پيوسته بر بالاى سر او بود و مىگفت : به خدا سوگند اين معناى خوف است . ربيع مىگفت : هرگاه در نمازى داخل شدم همهء انديشهام آن بود كه چه مىگويم و در پاسخ من چه خواهند گفت . نقل كردهاند يكى از بزرگان در مسجد جامع بصره نماز مىخواند ، در اين هنگام قسمتى از مسجد فرود آمد ، و بر اثر آن مردم اجتماع كردند . امّا او آن را احساس نكرد مگر زمانى كه نماز را به پايان رسانيد .
در عضوى از اعضاى يكى از خاشعان خوره پيدا شد ، لازم گرديد آن عضو قطع شود ، امّا وى مانع از آن مىشد . گفتند : در نماز هر چه بر سر او آورند در نيابد ، لذا هنگامى كه در نماز بود آن را قطع كردند .
مىگويم : نظير اين قضيّه به مولاى ما امير مؤمنان ( ع ) نيز نسبت داده شده است كه پيكان تير در پاى آن حضرت فرو رفته بود ، و بيرون آوردن آن ممكن
هامش
( 53 ) حج / 34 : متواضعان را مژده ده .