مىكنند ، چنان كه نظريّهاى كه با يك دليل معلوم شده از حيث وضوح و روشنى به اندازه مسألهاى نيست كه با چند دليل روشن و ثابت شده باشد ، با اين كه شكّ در هر دو مسأله منتفى است ، هر چند ممكن است متكلّم كه دانش خود را از طريق سمع و كتاب مىگيرد و در ادراك اين تفاوت حالات ، به نفس خويش مراجعه نمىكند اين امر را منكر گردد .
امّا تفاوت در قلّت و كثرت به سبب كثرت متعلّقات يقين است ، چه همان طورى كه مىگويند : فلان دانشمندتر از به همان است ، يعنى دانشش بيشتر است ، همچنين ممكن است دانشمندى نسبت به همهء آنچه در شرع وارد شده از يقينى قوى برخوردار بوده ، و يا نسبت به بعضى از آنها داراى قوّت يقين باشد .
اگر گفته شود : ما يقين و قوّت و ضعف ، و كثرت و قلّت ، و جلاء و ضعف آن را هم به معناى نفى شكّ و هم به معناى استيلاى بر قلب دانستيم ، اكنون معناى متعلّقات يقين و موارد آن كدام است ، و در چه چيزى بايد طلب يقين كرد تا معلوم شود زيرا مادام كه من ندانم كه چگونه مىتوان به يقين رسيد ، هرگز بدان دست نخواهم يافت .
در پاسخ آن مىگوييم بدان همهء آنچه پيامبران ( ع ) از آدم تا خاتم از سوى خداوند براى بشر آوردهاند از مواردى است كه يقين در آنها لازم است ، زيرا يقين عبارت از شناخت مخصوصى است كه متعلّق آن معلومات وارد در شرايع آسمانى است ، و اين معلومات غير قابل شمارش است ليكن من به مهمّترين آنها اشاره مىكنم :
1 - از جمله و مهمّترين آنها توحيد است ،
( 1 ) و آن عبارت از اين است كه انسان همه چيز را از مسبّب الاسباب بداند ، و به اسباب توجّه نكند ، بلكه وسايط را مسخّر حقّ ، و فاقد هر حكم و قدرت بداند ، و كسى كه بر اين اعتقاد باشد داراى يقين است ، و اگر اضافه بر اين ايمان امكان شكّ از دل او به كلّى زدوده گردد ، به يكى از دو معنايى كه براى يقين گفته شد ، وى صاحب يقين است . و چنانچه اين يقين بر قلب او چيره شود ، به طورى كه خشم و رضا و شكر او را