چند جا به اهل يقين اشاره فرموده كه دلالت دارد بر اين كه يقين واسطهء هر گونه خير و سعادت مىباشد .
اگر گفته شود : معناى يقين چيست ؟ و قوّت و ضعف آن چه مفهومى دارد ؟
پس بايد نخست يقين دانسته شود ، و سپس به طلب و فرا گرفتن آن اقدام گردد .
زيرا آنچه صورت آن مفهوم نيست ، طلب آن ممكن نخواهد بود .
پاسخ اين است كه بدانى يقين لفظ مشتركى است كه دو فرقه آن را در دو معناى مختلف به كار مىبرند ، فرقهء نخست اهل نظر و متكلّمان مىباشند ، كه مقصودشان از واژهء يقين عدم شكّ است ، زيرا ميل نفس به تصديق هر چيز چهار مرتبه دارد :
1 - اگر تصديق و تكذيب برابر باشند از آن به شكّ تعبير مىشود ،
( 1 ) چنان كه اگر درباره شخص معيّنى از تو بپرسند كه خداوند او را عقوبت خواهد كرد يا نه ؟ و اين شخص نزد تو ناشناخته باشد ، قطعا نفس تو مايل نيست كه دربارهء او حكم به نفى يا اثبات كند ، بلكه امكان اين دو در نظر تو يكسان و برابر است ، اين حالت را « شكّ » ناميدهاند .
2 - اگر نفس تو به يكى از اين دو امر ( نفى و اثبات ) گرايش داشته باشد ،
( 2 ) و ضمنا احساس كند كه نقيض آن امر نيز ممكن است ليكن امكان آن مانع از رجحان اوّلى نيست ، به اين حالت « ظنّ » گفته مىشود . مثلا اگر از تو دربارهء مردى كه او را به صلاح و تقوا مىشناسى بپرسند كه اگر او درست در همين حال بميرد او را عقوبتى هست يا نه ؟ نفس تو به سبب ظهور نشانههاى صلاح و تقوا در او بيشتر مايل است عقاب را از او نفى كند . ليكن در همين حال جايز مىشمارد كه به سبب امرى كه ممكن است در نهاد و باطن آن شخص موجود و از او پنهان است مستوجب عقوبت باشد . اين تجويز در برابر آن ميل قرار دارد ، ليكن به نحوى نيست كه بتواند گرايش نفس را به صلاح و تقواى آن شخص نفى كند .
3 - اگر نفس به تصديق چيزى مايل ، و اين ميل بر او غالب باشد ،
( 3 ) و نقيضى هم براى آن به ذهن او خطور نكند و اگر به ذهنش خطور كند از قبول آن