و نفسى ، و قلبى ، و سرى ، و روحى ، و عيونى ، و غيب الغيوب ، تفصيل آن آن است كه ذاكر در ابتداى انابت كه هنوز ذكر در باطن او سرايت نكرده باشد و سير او در سلوك از محسوسات جزئيه نگذشته مداومت او را بر ذكر زبان قالبى گويند ، و چون او را به سبب تكرار و مواظبت تبديل بعضى از اخلاق ذميمه حاصل شود و اثر ذكر را در نفس خود ادراك نمايدو به تعقل معنى ذكر مسرور شود آن را ذكر نفسى گويند ، و چون سير او به نهايت عالم عنصر رسد و به واسطه تبديل بعضى اخلاق ذميمه فى الجمله نفس را صفائى حاصل شود و گرد كدورات صفات نفسانى و بشرى فرو نشيند حلاوت ذكر در وى اثر كند و شوق مذكور بر وى غالب شود بىتحريك زبان ذاكر گردد و گاه باشد كه آواز ذكر دل مانند صداى كبوتر و قمرى بشنود و او را ذكر قلبى گويند و در اين مرتبه سير او در باطن تا بدايت افلاك رسد و چون صفاى قلب بيشتر شود اثر نورانيت ذكر قلبى در وى تصرف نمايد و سر او از التفات به غير فى الجمله فارغ شود و او را ذكر سرى گويند .
و گاه باشد كه اثر تحريك دل در اين ذكر نيز مثل صدائى كه از انداختن مهره در طاسى پيچيده مسموع شود و سير سالك در اين مرتبه با واسط عالم افلاك رسد و چون سر ذاكر از تشتى به آراى فاسده و عقايد مشوشه به كلى پاك شود و دل را به غير مذكور التفاتى باقى نماند از نهايت مراتب افلاك در گذرد و به اوائل عالم جبروت رسد و حكم روح گيرد و آن را ذكر خفى گويند :
و أحياناً از آن نيز همهمهاى در باطن به واسطه غلبه توجه ذاكر حاصل شود و صوتى شبيه نشستن مگس بر تار ابريشم مدرك شود چون مراتب هستى مستعار به كلى در جذبات نور الانوار مستور و منتفى گرددو به مقام فنا از خويش و ما سوى محقق شود سير او به سير عالم لاهوت مرتقى گردد ذكر و ذاكر را در جنب تجلّى مذكور وجودى نماند ذكر خود به خود مىگويد و از من و مائى جز نام و از ذكر و ذاكر جز معاوضات اوهام باقى نماند غيب الغيوب نامند .
خزائن ( فارسى ) — صفحة 408
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٤٠٨