گرگ و پلنگ و اينها بر سر چيزى جمع شدهاند چون ديدم پاى انسانى بود كه خوابيده بود من از آنجا اسب دوانيدم و همه جا از پهلوى آن شخص مىگذشتم بعد از سه روز به سر او رسيدم ديدم شخص افتاده بود چون مرا ديد گفت مگس و پشه مرا آزار مىدهند من گفتم تو كيستى و اينجا چگونه افتادى گفت : روزى از اينجا مىگذشتم به زنى رسيدم كه از بزرگى و عرض و طول آن متحير مانده مخوف شدم آن زن گفت : اى مرد تند بگذر مبادا پسر من بيايد و ترا اذيت رساند در اين گفتگو بوديم كه شخصى بسيار عظيم آمد و حيوانات بسيار از خر و گاو و شتر و اسب نزديك به هزار عدد بلكه زيادتر در جيب و بغل خود كرده بود آنها را ريخت و گفت : اى مادر برخيز از اينها شوربائى به جهت من سرانجام كن كه من شكسته حالم . مادر او برخاست و آنها را بر ديگى كه بر سر دو كوهى گذارده بودند و عرض و طول آن معلوم من نبود ريخت و زير او را آتش افروخت و من از خوف آن پس در گوشهاى پنهان بودم و آن پسر خوابيد من رفتم ببينم آن ديگ چگونه ديگى است و آن را تماشا كنم ، لب ديگ را گرفتم و از زمين بلند شدم كه جوف ديگ را ببينم دست من رها شد و در آن ديگ افتادم بعد ازلمحهاى مادر بيامد و شوربا را در ظرفى كه لايق چنين ديگى باشد ريخت و من از خوف خود را در زير بعضى از آن حيوانها پنهان كردم و آن ظرف را آورده و به نزد آن پسر گذارد پس آن پسر قاشقى كه سزاوار چنان ظرف باشد و به اندازهء چنان دهنى بود برداشته و من از اين طرف به آن طرف گريختم كه مبادا داخل قاشق او شوم و مرا ببلعد عاقبت قاشقى به ظرف كرد و من بىاختيار به آن قاشق افتادم با بسيارى از حيوانات چون قاشق را به دهن ريخت من خود را در بن دندانهاى او پنهان كردم بعد از فراغ خلالى كه پسنديده چنان دندانى باشد طلبيد و دندانهاى خود را خلال مىكرد تا به خلالى مرا از ميان دندانها بيرون آورده به زبان از دهن خود بيرون آورد و به اينجا كه مىبينى افتادم .
خزائن ( فارسى ) — صفحة 393
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٣٩٣