كردم طلب از عابد وردى پى دفع غم * گفتا بر ساقى رو كاين كار از آن آيد
گاهى بنواز اى جان چون غير صفائى را * ترسم كه ز بيدادت روزى به فغان آيد
« وله ايضاً »
اى بر كفَت تيغ جفا از قتل ما پروا مكن * بگذشتهايم از خون خود انديشه از فردا مكن
آسوده در مهد لحد خوابيدهاند اين مردگان * بگذارشان در خواب خوش آن لعل را گويا مكن
نه جان و نه سر دين و دل ماند از براى عاشقان * رحمى كن و يك بوسه را ديگر بها بالا مكن
افسرده دلها اى فغان جز از دل من برمخيز * آسوده اى غم سينهها جز سينهء ما جا مكن
ريزند اگر در دامنت نقد دو كون و در عوض * خواهند كالاى غمش زنهار كاين سودا مكن
اى چشمتر مردم مرا خوانند امام كشورى * از عشق من كس را خبر نبود مرا رسوا مكن
مال يتيم و رشوه را بخشيدم اى قاضى به تو * من ماندم و يك جرعه مى با من در آن غوغا مكن
درياى عشق است و خدا در آن صفائى ناخدا * كشتى بران انديشهاى از موج اين دريا مكن
احاديث مروّية عن الكافى
* حديث :
روى فى الكافى ، عن داود الرقّى ، عن أبى عبدالله عليه السّلام قال : إن القصد أمر يحبه الله تعالى و إن السرف أمر يبغضه الله تعالى حتى طرحك النواة فإنها تصلح لشىء و حتى صبك فضل شرابك .