باسم منصور :
بىروى مهى منشين اينك من ايمائى * بگذر ز در صوفى گر هست تو را راهى
مراد از در صوفى لفظ فى است .
باسم
ابوالعمالى :
تا شرف دل بر گرفت از ابرويش در طى آن * محو شد ز آغاز و انجام دو عالم نقش غم
چون دل ابروى بر داشته شود ابوى ماند ، و مراد از دو عالم عالم عالم است و عين اول و ميم ثانى كه نقش غم است چون برداشته شود المعال بماند و چون با ابوى ضم شود أبوالمعالى بماند .
باسم
جمال الدين :
چو نام نيك را هستى طلبكار * نخست از جود زن بر مال و دينار
نخست جود جيم است چون بر مالى زنى جمال شود و چون دين به او آورى جمال دين شود .
باسم
قيصر :
يار در قصر ار نباشد نام نيكش گفته شد * گوهر دانش بالماس تفكر سفته شد
چون يار در قصر درآيد بى « ار » قيصر شود .
باسم
منوچهر :
بى روى تو خورشيد به وجهى ننشيند * مه بىطرف روى تو در نور چه بيند
مراد از مه بىطرف ميم است و چون در نور چه ديده شود نو چهر شود و با ميم منوچهر شود .
باسم
على :
ديده را نيست سرخواب به بيدارى بخت * تا خيال تو قدم در حرم ديده نهاد
ديده يعنى عين را كه سر خواب يعنى سرنوم نباشد « عى » شود و چون كه قدم خيال كه « ل » است در او نهند على شود .
أيضا
باسم على :