« و قيل أيضاً »
قويم القوم قامات أعاجيب الجراحات * و قوس القوس أقواس قويس مسترقات
مشاويغ دواميغ سفاليغ مكاليغ * نقاب البين معهود كريم المعدنيات
ألا يا صوص أصوصنا و فى جوس تجوسنا * سهام الهور مسموم لدار المعترزات
دعاويد العقاويد كعنقود من القود * رقود القود فى قود كفؤد القنفذيات
لجوج عوج مأجوج و يأجوج كعاروج * مدام العهد فى شاب كشابات الشبيات
فراق الراق رقرقنا بر قراق المقاريق * و عار الراع رعرعنا برعراع العريرات
و قلقلنا كقلقال المقاليق الملقلاق * و شرقلنا كشر قال الشراقيل الشرقلات
« بهائى »
چه خوش بودى ارباده كهنه سال * شدى بر من خسته يكدم حلال
كه خالى كنم سينه را يكزمان * ز غمهاى پى در پى بيكران
رود محنت دهر از ياد من * شود شاد اين جان ناشاد من
بافسون أفسانه دل خوش كنم * ز دنيا و وصفش فرامش كنم
« وله »
نگشود مرا ز ياريت خاك * دست از دلم اى طيبب بردار
گرد رخ من ز خاك آن كوست * نا شسته مرا به خاك بسپار
رنديست ره سلامت اى دل * من كردهام استخاره صد بار
سجاده زهد من كه آمد * خالى از عيب و عارى از عار
پودش همگى ز تار چنگ است * تارش همگى ز پود زنار
خالى شده كوى دوست از دوست * از بام و درش چه پرسى اخبار
« وله »
عهد جوانى گذشت در غم بود و نبود * نوبت پيرى رسيد صد غم ديگر فزود
كاركنان سپهر بر سر دعوى شدند * آنچه بدادند دير باز گرفتند زود
نام جنون را به خود داد بهائى قرار * نيست چه او عاقلى زير سپهر كبود