628 تو كه مهلت ندادى
ملّا وارد بوستانى شد و خربوزه مىچيد . بوستانبان او را ديد و فرياد كرد : چه مىكنى ؟ گفت : براى قضاى حاجت به اينجا آمدهام . بوستانبان جلو آمده گفت : كجا قضاى حاجب به جا مىآورى ؟ ملّا نگاه كرده ديد پهن گاوى آنجاست - آن را نشان داد . بوستانبان گفت : اينكه پهن گاو است ! ملّا جواب داد : مسلمان ! تو كه مهلت ندادى من مثل آدم ادرار كنم .
مصادر :
رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 40 .
مآخذ :
جاحظ ، رسالهء بغال ، ص 152 ؛ راغب ، محاضرات الأدباء ، ج 4 ص 721 : « رئيس شرطه حمدويهء مخنّث را در مكانى منكر ديد . حمدويه كه متوجه شد شرطه او را ديده است ، بر روى سرگينى نشست و وانمود كرد كه مىريند . چون شرطه نزديك شد ، حمدويه برخاست . شرطه گفت : چه مىكردى ؟ حمدويه گفت : مشغول ريدن بودم - و اشاره به سرگين گاو كرد . شرطه گفت : اين مدفوع توست ؟ ! حمدويه گفت : چه اشكالى دارد ، هركس اختيار دارد كه چه بريند » .
ملّا حبيب اللّه كاشانى ، رياض الحكايات ، ص 124 : « دزدى به باغى رفت . صاحب باغ رسيد . فى الحال دزد به كنارى نشسته مانند كسى كه قضاى حاجت كند . صاحب باغ پرسيد كه : در اينجا چه مىكنى ؟ گفت : قضاى حاجت مىكردم - پس از جاى برخاست . صاحب باغ فضلهء سگى در آنجا ديد . گفت كه : اين فضلهء سگ است . گفت كه : نگذاشتى من درست آدميانه قضاى حاجت كنم » .
لطائف شكوهى ، ص 266 : « ملّائى را زنى و كنيزى بود . روزى به خانه آمد ، ديد زنش به جايى رفته و كنيز در خانه تنهاست . در را بسته و با كنيز در باغچه مشغول معاشرت بود كه زن رسيد و در را با شدّت كوبيد . ملّا گفت : صبر كن آمدم . زن به شدّت كوبيد . ملّا بعد از اتمام عمل ، رفت در را باز كرد . زن گفت : قورومساق ! در باغچهسرا چه مىكردى ؟ گفت : تغوّط مىكردم . گفت : چرا به خلا نرفته بودى ؟ گفت : عجله داشتم ،