622 سه عدد عينك
جحا چشمش ضعيف شده بود و رفت سه عدد عينك گرفت . يكى از دوستانش گفت : چرا سه عدد عينك گرفتى ، يكى كافى بود ؟ گفت : يكى براى راه رفتن ؛ و يكى براى خواندن و نوشتن ؛ و يكى هم براى پيدا كردن آن دو تا .
مصادر :
يوسف سعد ، نوادر جحا ، ص 27 .
623 صبح ازدواج كرد ، آخر روز مرد
جحا از ده به فرانسه رفت اما زبان فرانسوى نمىدانست . در خيابان ، جنازهاى را مىبردند . جحا از يكى از فرانسوىها پرسيد : ميّت كى بود ؟ فرانسوى گفت :
كسكيلياه - يعنى : چه مىخواهى ؟ جحا با تحسّر آهى كشيد و گفت : لا حول و لا قوّة الّا باللّه ، بىچاره خواجه كسكيلياه ! صبح ازدواج كرد و آخر روز مرد .
مصادر :
يوسف سعد ، نوادر جحا ، ص 28 .
624 پسرت را بكش
جحا پسرش را فرستاد از ميوهفروش سر گذر سه كيلو انگور خريد و آورد ، و چون كشيد ، ديد نيم كيلو كم است . پيش ميوهفروش رفت و گفت : نيم كيلو كم دادهاى . ميوهفروش گفت : پسرت را بكش ، مىبينى كه نيم كيلو زياد است .
مصادر :
يوسف سعد ، نوادر جحا ، ص 30 .