تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 589

مساهمون:

ص٥٨٩
جحا پيش كدخدا آمد و گفت : اين شخص مرا تهديد به قتل كرده است . كدخدا گفت : ناراحت نباش ، بگذار او تو را بكشد ، بعد خواهى ديد كه ما با او چه‌كار مىكنيم !

مصادر :

يوسف سعد ، نوادر جحا ، ص 30 .

626 در همان نقطه‌اى كه اول بود

مجلس عروسى يكى از بزرگان بود و جحا از پيش خود به عروسى رفت . وقتى خواست وارد خانه شود ، ديد در مقابل او دو در است و اعلانى بدين مضمون چسبانده‌اند : از اين در عروس وارد مىشود ؛ و از در ديگر دعوت شدگان . جحا از در مدعوّين وارد شد . در آن‌جا هم دو در ديد كه اعلانى ديگر بدين مضمون چسبانده بودند : از اين در دعوت‌شدگانى وارد مىشوند كه هديه آورده‌اند ؛ و از در ديگر مدعوّينى داخل مىشوند كه هديه نياورده‌اند . جحا طبعا از اين در دومى وارد شد ، ناگهان خود را در خيابان ديد در همان نقطه‌اى كه اول بود !

مصادر :

يوسف سعد ، نوادر جحا ، ص 31 .

627 تلگراف

جحا به تلگراف خانه رفت و تلگرافى به تلگراف‌چى داد تا مخابره كند . تلگراف‌چى گفت : اين تلگراف طولانى است و به صلاح تو نيست كه تلگراف بشود چون كه بايد پول زيادى بدهى . جحا گفت : خيلى خوب ، بنويس : ح . ح . ح . ح . تلگراف‌چى گفت : يعنى چه ؟ جحا گفت : يعنى : حميد ؛ حاضر است ؛ حمارش را ؛ حاضر كنيد .

مصادر :