چاشتگاه بر شقايق ببارد .
گويى بر آن ( رخسارها ) كژدمانىاند پاى كوبنده كه از گل تازه چيده شده براى ايشان فرشى گستردهاند ] .
و الحق به دو نيك شيفته و مفتون بودى و ساعتى از ديدار او نشكيفتى . و همسايهاى را به دو نظرى افتاد و كار ميان ايشان به مدّت گرم ايستاد . و طايفهء خسران بر آن وقوف يافتند و درودگر را اعلام كردند . خواست كه زيادت ايقانى حاصل آرد آنگاه تدارك كند ، زن را گفت : من به روستا مىروم يك فرسنگى بيش مسافت نيست ، امّا روز چند توقّفى خواهد بود ، توشهاى بساز . در حال مهيّا گردانيد . درودگر زن را وداع كرد و فرمود كه : در خانه به احتياط بايد بست و انديشهء قماش نيكو بداشت تا در غيبت من خللى نيفتد . چون او برفت ، : زن ميره را بياگاهانيد و ميعاد آمدن قرار داد ، و درودگر بىگاهى از راه نبهره در خانه رفت ؛ ميرهء قوم را آنجا ديد . ساعتى توقّف كرد . چندانكه به خوابگاه رفتند بركت . بىچاره در زير كت رفت تا باقى خلوت را مشاهدت كند .
ناگاه چشم زن بر پاى او افتاد . دانست كه بلا آمد ، معشوقه را گفت : آواز بلند كن و بپرس كه : « مرا دوستتر دارى يا شوى را ؟ » . چون بپرسيد ، جواب داد كه : بدين سوآل چون افتادى ؟ و تو را بدان حاجت نمىشناسم . در آن معنى الحاح بر دست گرفت . زن گفت :
زنان را از روى سهو و زلّت يا از روى شهوت از اين نوع حادثهها افتد و از اين جنس دوستان گزينند كه به حسب و نسب ايشان التفات ننمايند ، و اخلاق نامرضىّ و عادات نامحمود ايشان را معتبر ندارند . و چون حاجت نفس و قوّت شهوت كم شد ، به نزديك ايشان همچون ديگر بىگانگان باشند . لكن شوى به منزلت پدر و محلّ برادر و مثابت فرزند است ، و هرگز برخوردار مباد زنى كه شوى را هزار بار از نفس خويش عزيزتر و گرامىتر نشمرد ، و جان و زندگانى براى فراغ و راحت او نخواهد .
و جائِزةٌ دَعوَى المَحبَّةَ وَ الهَوى * و ان كانَ لا يَخفى كَلامُ المُنافِقِ
[ روا باشد دعوى محبّت و دوستى كردن / هرچند كه پوشيده نماند سخن مرد دوروى ] .
چون درودگر اين فصل بشنود رقّتى و رحمتى در دل آورد و با خود گفت : بزهكار شدم بدانچه در حقّ وى مىسگاليدم . مسكين از غم من بىقرار و در عشق من سوزان ، اگر بىدل خطائى كند آن را چندين وزن نهادن وجه ندارد . هيچ آفريده از سهو معصوم