تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 557

مساهمون:

ص٥٥٧
احمقى . ابن جوزى ، اخبار الحمقى ، ص 110 : « اعرابىيى را در مكّه ديدند كه مادرش را دعا مىكرد . گفتند : چرا پدرت را دعا نمىكنى ؟ گفت : او مرد حيله‌گرى است مىداند كه چه‌گونه خود را برهاند » . ايضا همان‌جا ، ص 167 ، مطابق متن ، ذيل مغفّلى .

577 مرا به جان تو سوگند داد

جحا به خانه آمد و ديد زنش در بغل مردى خوابيده است . گفت : چه‌چيز تو را به اين عمل واداشت ؟ گفت : عزيزم ! مرا به جان تو سوگند داد ، و تو صدق محبت مرا نسبت به خودت مىدانى . جحا ساكت شد .

مصادر :

يوسف مروّة ، نوادر اعلام الفكاهة ، ص 37 .

مآخذ :

حكايت بالا به نقل از ثمرات الأوراق ، ص 202 ، آمده است ، در حالى كه در ثمرات الأوراق نام جحا نيامده است ، و حكايت از يك احمقى نقل شده است . لطائف عبيد زاكانى ، حكايات عربى ، حكايت 19 ، دربارهء مردى و كنيزش . جزايرى ، ترجمهء زهر الرّبيع ، ص 334 ، ذيل احمقى . نصر اللّه منشى ، كليله و دمنه ( چاپ مينوى ) ، ص 216 - 221 : « . . . و راست بدان درودگر مىمانى كه بگفت زن نابكار فريفته گشت . ملك پرسيد : چه‌گونه ؟ گفت : به شهر سرنديب درودگرى زنى داشت :

به وعده روبه بازى به عشوه شير شكارى

رويى چون تهمت اسلام در دل كافران ، و زلفى چون خيال شك در ضمير مؤمن .
وَ أَصداغٌ تَجُولُ على خُدُودٍ * كَما جادَ الشَّقيقَ ضُحى سَماءُ كَأَنَّ بها عَقارِبَ راقِصاتٍ * مِنَ الوَردِ الجَنِىِّ لَها وَطاءُ
[ و زلفانى كه بر رخسارها جولان مىكند / ( رخسارهايى ) چنان كه ابر ( آسمانى ) در