537 شايد عزرائيل مرا واگذارد و تو را بگيرد
جحا در حال مرگ بود و به زنش گفت : عزيزم ! بهترين لباست را بپوش و خود را به بهترين وجه زينت و آرايش كن و عطر و عنبر به خود بيالاى و بالاى سر من بنشين . زنش گفت : در چنين حالى چهوقت زينت و آرايش كردن است ، نه ! محال است من چنين كارى كنم ، تو خيال كردهاى كه من زن بىوفائى هستم .
جحا گفت : نه عزيزم ، آنچه كه تو فكر كردهاى غير از آن چيزى است كه من فكر كردهام . الآن عزرائيل مىآيد . مقصودم اين است كه چون عزرائيل آمد و تو را به آن حال ديد ، مرا رها كند و تو را بگيرد .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 255 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 125 .
مآخذ :
در اخبار الحمقى ، ص 152 ، عكس حكايت بالا آمده است : « عثمان بن عمر بن موساى تيمى قاضى مدينى و متوفاى 145 ه ، گفته است : عزرائيل بر شوهر زنى فرود آمد . به زن گفتند : خوب بود شوهرت را ترك مىكردى . گفت : ترسيدم كه ملك الموت مرا بگيرد » .
538 در جوانى هم چيزى نبوديم
روزى جحا خواست سوار اسبى بشود ، نتوانست . گفت : افسوس از جوانى . بعد به اطراف خود نگاه كرد و كسى را نديد ، گفت : خودمانيم ، در جوانى هم چيزى نبوديم .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 255 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 19 .