542 بايد لحظهء آخر عمر را به خوشى گذراند
جحا از مرگ خيلى مىترسيد و هروقت صحبت مرگ پيش مىآمد بدنش مىلرزيد . تا اينكه به شدّت مريض شد و يقين كرد كه مىميرد . با اهل خانه و اطرافيان شروع كرد به شوخى كردن و مزاح نمودن . يكى پرسيد : تو هميشه از مرگ مىترسيدى ، چون است كه حالا مرگت رسيده است شوخى و مزاح مىكنى ؟ گفت : من قبلا از فرا رسيدن اين لحظه هراس داشتم و مىترسيدم ، اما حالا كه مىبينم مرگم حتمى است و عزرائيل دم در است ، ديگر ترس معنى ندارد ، و بايد اين لحظهء آخر عمر را به خوشى و شادابى بگذرانم .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 260 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 225 .
543 كرامت جحا
بعد يكى دو قرن كه از فوت جحا مىگذشت ، روز جمعهاى بود كه مردم در مسجد جامع شهر جهت اقامهء نماز جمعه گرد آمده بودند كه ديدند متولّى مقبرهء جحا با لباسى كه شبيه لباس جحا پوشيده بود پيشآمد و با صداى بلند گفت : اى برادران ! حكايت غريبى براىتان بگويم ! من وضو گرفته بودم كه براى نماز به مسجد بيايم و در مقبره را هم قفل كردم ، اما ناگهان مرحوم جحا را با همان لباس و شكل و هيئت خودش ديدم كه بر روى مقبره ايستاده و به اطراف مىنگرد ، و چون مرا ديد ، گفت : به مسجد برو و به مردم بگو كه براى اداى نماز به سر قبر من بيايند ، و اگر هم كسى نيامد و در مسجد ماند ، هر ضررى كه ببيند به پاى خودش است . مردم كه اين خبر را شنيدند بنا بر اعتقادى كه به جحا داشتند روانهء قبر او شدند و نماز و فاتحهاى خواندند ، و گفتند كه جحا حتّا بعد از مرگ هم دست از شوخى برنمىدارد . و چون برگشتند