خودشان براى ديدن حاجى و اهل خانهاش مهمان مىآمدند و حاجى مزبور از تردّد ايشان در زحمت بود و به تنگ آمده مىگفت : عادت شد به اين دهاتىها . پس از مختصر مدّتى ، روزى باز هم ده نفر دهاتى خرسوارى وارد شدند . حاجى به زن خود گفت كه : يكجور آشى براى اينها شام درست كن كه نمكش بىحدّ و اندازه باشد . زن با همان ترتيب آش را پخت . وقت شام شد . حاجى آش را آورد . يكى از دهقانها يك قاشق از آش خورده فرياد كرد كه : اى واى مردم ! آنقدر نمك دارد كه انسان نمىتواند يك قاشق بخورد . حاجى گفت : چهطور نمك دارد ؟ قدرى خورده ، چوبى كلفت برداشته گفت : من امشب زن را خواهم كشت كه شما را پلو تهيّه نكرده است سهل است آش را چنين شور كرده است . فورا دهقانها او را گرفته گفتند : ما را اين آش گواراست ، ما مىخوريم ، شما را به خدا قسم خانم را نزنيد . پس يكى گفت : بابا بياييد بخوريم ، شور نيست ؛ يكى گفت : مختصر شور است ؛ يكى گفت : من نمك را دوست دارم . پس همهء آش را ميل كردند . حاجى هم دو سطل بزرگ پر از آب براى آشاميدن ايشان آورد . وقتى كه موقع خوابيدن شد ، حاجى آهسته درب خانه را از عقب قفل كرده رفت خوابيد . دهاتىها تمام آبها را خوردند . نصف شب شد ، قضاى حاجت دهاتىها را بيدار كرد . درب را بسته ديدند . هرچه فرياد كردند و صدا كردند حاجى اعتنايى نكرد ؛ تا انبانها را از نجس پر كردند و محكم سر انبانها را بستند كه در خارج شهر به صحرا ريخته پاك مىكنند . وقت صبح حاجى درب را گشاده معذرت خواسته گفت : از خاطرم فراموش شده ، درب را بسته بودم . بعد حاجى رفت در جايى پنهان شده به گفتههاى ايشان گوش مىداد . شنيد كه مىگويند : زود باشيد و حركت نماييد مبادا كه رسوا بشويم . حاجى فورا لباسهاى خود را پوشيده از خانه بيرون رفت . در نزديكى ، يك نفر مأمور گمرك بود . حاجى در چند قبل با او نزاع كرده بود ، آشتى به عمل نيامده بود . پس درب او را زده مأمور مزبور خارج شد ديد حاجى است مىگويد : برادر ! براى تو با دخل زياد آمدهام . چند نفر دهاتى در بنده منزل مهمان بودند ، فعلا حركت كردند و دو انبان مال ممنوع الورود و قاچاق جوهر دارند ، وقت دخل است ، تأخير مكن تا با هم برويم راه را نشان دهم ، اسم بنده را اظهار مكنيد ، بد است .
پس مأمور مزبور فورا لباس پوشيده و به سر نشان دولتى را نصب كرده آمد دهاتىها را
جوحى ( فارسى ) — صفحة 515
مساهمون: احمد مجاهد
ص٥١٥