230 جحا و شيخ بلد
نادره جحا را غالبا با شيخ بلد منازعه بود . اتفاقا شيخ را اجل رسيده بمرد . جحا را گفتند : بيا تلقين او بگو . گفت : اين مرد در ايام حيات هرگز حرف مرا نمىشنيد ، حال كه مرد چهگونه خواهد شنيد !
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 35 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 55 ؛ حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 46 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 28 .
مآخذ :
عبيد زاكانى ، رسالهء دلگشا ، ص 289 : « ميان رئيسى و خطيب ده دشمنى بود . رئيس بمرد .
چون به خاكش سپردند ، خطيب را گفتند : تلقين او بگوى . گفت : از بهر اين كار ديگرى را بخواهيد كه او سخن من به غرض مىشنود » .
در ابن جوزى ، أخبار الحمقى ، ص 178 ؛ آمده است : « پسر شخصى بمرد . گفتند : فلانى را بخواه تا غسل دهد . گفت نمىخواهم ، چون كه بين من و او عداوت است ، پسرم را از غسل معاف داريد » .
231 قضاوت جحا
نادره وقتى دو نفر از اهل بلدى به قاضى آمدند به جهت مرافعه . يكى گفت : من با اين مرد همسايهام و در كوچه قارورات جمع شده است و به خانهء او نزديكتر است ، قاضى حكم فرمايد كه او كثافات را از شارع بردارد . ديگرى گفت : ايّها القاضى به سر شما دروغ مىگويد ، به خانهء او نزديكتر است ، بايد او بردارد .
قاضى از تقريرات ايشان در خنده شد . اتفاق جحا در آن مجلس حضور داشت .
قاضى گفت : جحا اين مرافعه را فيصل دهد . جحا گفت : از تقريرات اين دو نفر چنان معلوم مىشود كه اين كثافات به هيچ كدام دخلى ندارد ، ظاهرا اين مال مجهول باشد و تصرّف مال مجهول احدى را نمىرسد مگر قاضى را ، قاضى بايد