حال جحا به داخل دريا افتاد . صيادان تور انداختند و او را گرفتند . از او پرسيدند :
تو كيستى ؟ گفت : من يونس پيغمبرم كه نهنگ مرا بلعيده بود ، بعد به ساحل انداخت .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدّين افندى جحا الرّومى ، ص 33 ؛ فرّاج ، اخبار جحا ، ص 149 .
225 آبگوشت خرگوش
نادره شخصى خرگوشى از برايش به هديه آورد . او را پخته با يك ديگر خوردند . روز ديگر شخصى آمده دقّ الباب نمود . گفت : كيستى ؟ گفت : همسايهء آنكه خرگوش از برايت آورده بود . او را به خانه برد و طعام خورانيد . روز ديگر شخصى آمد . جحا گفت : كيستى ؟ گفت : همسايهء همسايهء آنكه خرگوش از برايت آورده بود . گفت : بسم اللّه ، و در وقت غذا خوردن قدرى آب گرم از برايش آورد .
گفت : اين چيست ؟ گفت : اين آب آبگوشت آن خرگوش .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدّين افندى جحا الرّومى ، ص 34 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 54 ؛ حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 47 ؛ عقّاد ، جحا ، ص 158 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 30 .
226 شب عروسى جحا
نادره جحا در شب عروسى جمعى را به ضيافت طلبيد . ايشان آنچه كه در سفره بود جمله را خوردند . جحا چون چنان ديد ، قهر كرد از خانه بيرون آمد . گفتند :
كجا مىروى ، بايد در حجله نزد عروس به روى . گفت : لا و اللّه ، آنهايى كه طعامها را خوردند خودشان پيش عروس بروند .