موش و گربهء شيخ بهائى ، ص 228 .
مولوى ، مثنوى ، دفتر پنجم :
بود مردى كدخدا او را زنى * سخت طنّاز و پليد و رهزنى
هرچه آوردى ، تلف كرديش زن * مرد مضطر بود اندر تن زدن
بهر مهمان گوشت آورد آن مُعيل * سوى خانه با دو صد جهد طويل
زن بخوردش با كباب و با شراب * مرد آمد ، گفت دفع ناصواب
مرد گفتش گوشت كو ؟ مهمان رسيد * پيش مهمان لوت مىبايد كشيد
گفت زن اين گربه خورد آن گوشت را * گوشت ديگر خر ، اگر باشد هَلا
گفت اى ايبَك ترازو را بيار * گربه را من بر كشم اندر عِيار
بركشيدش ، بود گربه نيم من * پس بگفت آن مرد كِاى محتال زن
گوشت نيم من بود و افزون يك سِتير * هست گربه نيم من ، هم اى سَتير
اين اگر گربه است ، پس آن گوشت كو ؟ * ور بَود اين گوشت ، گربه كو ؟ بجو
اين حكايت در البخلاى جاحظ ، ص 145 ، به نقل از جعفر خواهرزادهء و اصل براى ابو عيينه ، آمده است . و چون مرحوم فروزانفر در كتاب مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى ، مأخذ اين حكايت را پيدا نكرده است ، متعرّض آن نشده است .
جامى ، سلسلة الذّهب ، ص 213 :
يك مَنَك گوشت داد خواجه به زن * كِش پزد زود بهر طعمهء من
گوشت را زن كباب كرد و بخَورد * خواجه چون گوشت خواست عذر آورد
كه هنوز آن زديگ بيرون بود * كه كمين كرد گربه و بربود
خواجه سنجيد گربه را فى الحال * نامد افزون ز گوشت يك مثقال
زد به صد غصّه دست بر زانو * كرد با زن عتاب كِاى بانو
گربه بىشك چو گوشت يك من بود * گوشت يك من دگر بر آن افزود
نيست اين نكته پيش من روشن * كه تواند شدن دو من يك من
اگر اين گربه است ، گوشت كجاست * و گر اين گوشت ، شكل گربه چراست
در روايت مولوى و جامى و شيخ بهائى ، رفيق زن در بين نيست ، بلكه همهء گوشت را خود زن به تنهايى مىخورد .