همانجا ، ص 42 : « كشيشى در اول ايّام پرهيز لوبيهء بزرگ به جيب پالتو مىريخت و هر روز يكى را برمىداشت و بيرون مىانداخت ؛ هركس از ارامنه مىآمد و پرسش مىكرد ، لوبيه را شماره مىكرد ، باقى ماندهء ايّام پرهيز را مىگفت . روزى خانم كشيش در جيب او لوبيهها را ديد . خيال كرد كه كشيش ميل و محبّت به لوبيه دارد . يك مشت آورد به جيب كشيش ريخت .
پس در كوچه ديد كسى از ارامنه گفت : از ايام پرهيز چند مانده است ؟ كشيش فورا دست به لوبيه برد مشتش پر شده ملاحظه كرد گفت : چنين كه لوبيه ريده است ، امسال تمام نخواهد شد ، همهء سال پرهيز است » .
108 دورى از محبت زنان
نادره حاكم شهر زياده از حدّ محبّت زنان را داشت و جحا او را از اين ممر نصيحت مىنمود تا اينكه اندكى از صحبت زنان دورى جست . امير را كنيزكى صاحب جمال بود . روزى كنيزك از امير سبب احتراز از صحبت زنان را جويا شد . امير گفت : جحا به دلايل و براهين مرا مانع گرديده . كنيزك گفت : مرا به دو بخش تا او را رام سازم . امير كنيزك را به جحا بخشيد . جحا را دل مايل صحبت او شد . در خلوت هرچه خواست با او در آويزد كنيزك راضى نمىشد و او را از خود مىراند تا آنكه گفت : اگر در محبّت من كامل عيارى و وصال مرا مايل هستى بايد بگذارى قدرى بر دوش تو سوار شوم . جحا اين مطلب را سهل شمرد ، گفت : زهى دوش من كه از سوارى تو زينت يابد . كنيزك گفت : بايد زين بر پشت گذارم و لگام در دهنت كنم . گفت : هرچه خواهى بكن . چون او را مطيع يافت ، كس به نزد امير فرستاد و او را از واقعه مطّلع ساخت و خود زين بر پشت او نهاد و لجام در دهن او زد بر او سوار شد در اطراف خانه مىگشت كه امير داخل خانه شد و جحا را به آن حالت ديد . گفت : تو هميشه مرا از مجالست زنان منع مىنمودى ، حال چون شد كه خود اسير زنان گرديدى ؟ گفت : بلى ، نصيحت من به امير از اجتناب از صحبت زنان به جهت چنين روزى بود كه او را چون من خر نسازند .