امت صالحه و اتفاق فئهء ناجيه جز محض حق و عين صواب و مجرد مصلحت و خلاصهء رشاد نتوان بود ، قوله عليه السلام لا تجتمع « 1 » امتى على الضلالة ، و اگر صورتى حادث آيد و ضرورتى « 2 » حاصل شود و ازين دلايل طريق قياس مسدود ماند و وجوه اقتباس تاراج « 3 » گردد در پناه فكر ثاقب و حمايت راى صايب گريزد ، و بعقل كامل كه نمايندهء راه يقين و گشايندهء بند شك باشد « 4 » تأسى نمايد ، و در اقامت شرايط اجتهاد باقصاى جهد و جد برسد فان كل « 5 » مجتهد مصيب « 6 » .
و مىفرماييم تا در تنفيذ حكومات از تعجيلى كه باطل را در صورت حق فرا نمايد و راى درست را از مواقع اصابت دور افكند و طبع نقاد را « 7 » بر مجانبت مواضع تحقيق ارهاق « 8 » كند محترز « 9 » باشد ، و توقف و تثبت نيز بعد از وضوح بينت « 10 » و تقديم شرايط تحقيق - به حدى كه شبهات را بر خاطر مستولى گرداند و تردد ( ناصواب « 11 » ) را بانديشه راه دهد - نامحمود شناسد ، چه بيشتر افعال كه صفت حمد و كمال دارد چون از حد بگذرد سمت عيب و نقصان گيرد ، و ان خير الأمور اوسطها .
و مىفرماييم تا اگر « 12 » او را در بعضى از قضايا سهوى كه آدميزاد از امثال آن معصوم نتواند بود « 13 » در اوفتد و بعد از آن بر مدحض « 14 » قدم و مزلهء قلم « 15 » خويش وقوف يابد متابعت حق پيشتر « 16 » گيرد ، و خويشتن را در تغيير آن حكم هيچ شين و منقصت حكم « 17 » صورت نكند ، فالرجوع الى الحق خير من التمادى فى الباطل .
و مىفرماييم تا در تعديل « 18 » و تزكيهء شهود كه بناى احكام بر قول « 19 » ايشانست احتياط بليغ نمايد ، و در استبرا و انتفاذ « 20 » و تعرف حقيقت اعتقاد ايشان حسن ( كياست را نمايد و صدق فراست را « 21 » ) كار بندد ، و بر قضيت ستكتب شهادتهم « 22 »
هامش
( 1 ) لا تجمع .
( 2 ) ضرورتى .
( 3 ) نارايج . ( ظ ، مرتج )
( 4 ) است .
( 5 ) كان .
( 6 ) يصيب .
( 7 ) نفاذ را .
( 8 ) ش ، مجبور ساختن و به زور بكارى واداشتن .
( 9 ) متحرز .
( 10 ) نيت .
( 11 ) سا .
( 12 ) سا .
( 13 ) بودن .
( 14 ) ش ، لغزشگاه .
( 15 ) حكم .
( 16 ) پيش .
( 17 ) سا .
( 18 ) تعليل تعديل .
( 19 ) اقوال .
( 20 ) و انتقاد .
( 21 ) فراست و صدق كياست را .
( 22 ) ضا ، يسالون ( ظ ، و يسالون ) .