از عوارض آن « 1 » مخافت خالى نبود ، ( وساوس افكار و هواجس اخطار « 2 » ) بر خاطر مىگذرانيد ، و از راه سابق « 3 » احوال دواعى اهوال در دل سانح مىگشت ، و بر سرى از لفظ مبارك پادشاه و عيدى كه از شكوه آن زلزله بر كوه و لوله در چرخ افتد تكاد السموات يتفطرن « 4 » و تنشق الأرض و تخر الجبال هدا اهل غوايت روايت مىكردند ، اما زفان خرد بتلقين ( با دل « 5 » ) مىگفت برو ، بارى از ذل اسيرى و ننك اميرى آن غدار اشير « 6 » كه شرّ خلق اللّه است بازرهى ، و به حضرت پادشاهى رحيم و كامرانى كريم پيوندى ، و نفى و اثبات تو به حضرت او تعلقى « 7 » گيرد ، شعر « 8 » ، گر زنده كند ور بكشد او داند ، و واثق امل باش كه پادشاهان نامدار و سلاطين كامگار عفو و رحمت را در مقام قدر « 9 » غنيمت شمرند ، و اگر نيز حد عقوبت برانند از حد عزيمت نگذرند ، و در هنگام غلبهء خشم ( را و اغماض را مجال باشد ، از كس نستانند « 10 » ) كه در ايام حصول رضا دست ارادت بباز فرمودن آن نرسد .
خود مقارن وصول معسكر همايون آن كامل قدرت فايض رحمت جانبخش جهانگير عفا الله عما سلف برخواند ، و خطاب رحمت از در دررسيد كه لا تخف انك من الأمنين ، ( شعر )
تا بياموزند شاهانى كه زر بخشند و سيم * رسم جان بخشيدن از سلطان دين بهرام شاه
و دل چون ببقاى جان مستظهر شد و از دعا و ثنا فارغ آمد و بآواز « 11 » بلند گفتن گرفت ( تازى )
هامش
( 1 ) ظ ، زائد است .
( 2 ) در اين عبارت ناسخ تقديم و تاخير معمول و معهود را به كار برده و صحيح آن چنين مينمايد : و هواجس افكار وساوس اخطار .
( 3 ) ظ ، سوابق .
( 4 ) ظ ، يتفطرن منه .
( 5 ) ظ ، دل ( يا ) امل .
( 6 ) ظ ، اشر ، بفتح اول و كسر ثانى است .
( 7 ) ظ ، تعلق .
( 8 ) ظ ، مصراع .
( 9 ) ظ ، قدرت .
( 10 ) ظ ، بر ايشان عفو و اغماض را مجال باشد و از كس آن نستانند .
( 11 ) ظ ، بآواز .