تحفهء سعادت انتظار كردن و در ساحت او فعالهء « 1 » راحت جستن ترجمان ضلالت و برهان جهالت باشد ، شعر ،
هو الدهر لا يبغى « 2 » الحقيقة عنده * و ان شئت ان تكفى اذاه تغالطى « 3 »
و اقبال اين جهانى و دولت آسمانى قدمگاه « 4 » بس مزلزل و تكيه جايى نيك نامعتمد و دستآويزى سخت سست است ، سحابة صيف ليس يرجى دوامها ، پشت بثبات آن باز گذاشتن و چشم بدوام آن داشتن كار عاقلان و شيوهء هنر مندان نيست ،
دل چه نهى بر وصال كان بنماند * هرچه نهى دل بر آن چنان بنماند
گريهء عاشق مبين و خندهء معشوق * عاقبتش بين كه اين و آن بنماند
اما مرد كار كه نام مردى برو درست آيد و اوصاف مردمى ( برو پيدا « 5 » ) آنست كه در حال استغنا و ايام دولت نظر بطر وطشيان « 6 » بر اخلاق او ( برنيفتد « 7 » ) و نخوت تجبر و تكبر در مروت اوقاد « 8 » نيايد ، و در مدت شدت ( و هنگام فطرت حيرت و ضجرت و جزع و ناكامى « 9 » ) بر احوال او مستولى نشود ، و تبدل احوال عرض او را عرضهء ابتذال نسازد ، و در محفل هنرمندان لاف از وى درست آيد ،
( شعر )
اگر دولت آيد وگر محنت آيد * بنزديك ما هردو را هست آلت
و راستى چون اصل مولد من از بلخ بوده است و نشو و نما در جناب مرو اتفاق افتاده و اقبال « 10 » موسم شباب و انتظام سلك احوال « 11 » در بقعهء نسا بوده است و مقام محمود ( و اولاد و احوال يكدل كه مقصد « 12 » ) و مقصود دل و جان حضرت خوارزم است و اين « 13 » واقعه را مزبلهء شادياخ درمىبايست ، تا نسج
هامش
( 1 ) كذا و شايد نواله يا فضاله باشد .
( 2 ) ظ ، لا تبغى .
( 3 ) ظ ، فغالط .
( 4 ) ظ ، قدمگاهى .
( 5 ) ظ ، درو پيدا نمايد .
( 6 ) ظ ، وطيشان .
( 7 ) ظ ، نيفتد .
( 8 ) ظ ، قادح .
( 9 ) كذا و شايد چنين بوده است : و هنگام ناكامى جزع حيرت و ضجرت .
( 10 ) ظ ، اقتبال .
( 11 ) ظ ، احباب .
( 12 ) ظ ، اولاد و اخوان و يگانه مقصد .
( 13 ) ظ ، اين .