راستى خواهد او و اگر « 1 » نه الف * پشت در خدمتش چو لام كند
جاهل است آنكه وصف اخلاقش * بنسيم گل و مدام كند
ز آنكه مى زحمت خمار دهد * بوى گل آفت زكام كند
نيست جز خلق او كه در همه عمر « 2 » * نيكى محض و خير تام « 3 » كند
خصمش از غم بسوخت وين بيند * هركه انديشهاى خام كند
بر تن و جان خود به خون جگر * گريه از ديدهء مسام كند
اى بزرگى كه هرچه فرمايى * دولت آن را بجان تمام كند
چرخ هم بستهء اوامر تست * چه كند چون كند كدام كند
دهر هر « 4 » روز دولتى زايد * وانگهش بندهء تو نام كند
كيست كيوان كه با جلالت تو * دعوى جاه و احتشام كند
اين قدر بس بود كه شاد كنى * بجوابيش چون سلام كند
هركجا مقبلى است در عالم * بپناه تو اعتصام كند
هركجا عاقلى است در دنيا * بولاء تو اتسام كند
خدمتى كردهام جناب ترا * نه از آنها كه خاص و عام كند
منشآتى كه عجز از آن شيوه * رخ هر طبع زرد فام كند
ذكر او همچو صيت ساير تو * صحن عالم به زير گام كند
ياد مىگيردش عطارد چرخ * تا جهان سخن بكام كند
نه همانا كه ديگرى جز من * بچنين خدمتى قيام كند
( نعل هم « 5 » ) آهن است و مىنكند * آنچه وقت هنر « 6 » حسام كند
نه هر آنكس كه نام او حسن است * همه افعال « 7 » چون نظام كند
هامش
( 1 ) اگر ( ظ ، وگر ) .
( 2 ) وقت .
( 3 ) عام .
( 4 ) سا .
( 5 ) نه همه .
( 6 ) هنى .
( 7 ) احوال .