آنچه رستم كند بروز نبرد * نه نريمان كند نه سام كند
( كى بود چون حسين « 1 » ) اگرچه يزيد * بستم خويشتن امام كند
بنده گر هيچ تربيت يابد * اين چنين بندگى مدام كند
تربيت واجب است تا خاطر * اسب انديشه را لگام كند
طبع ( بىداعى چه « 2 » ) رنجه شود * مرد بىمى چه قصد جام كند
( شكر و پسته « 3 » ) مىخورد طوطى * ز آن سبب رغبت كلام كند
دل ناخوش كه نقد حالت ماست * خاطر تيز را جمام كند
بخدايى كه عالم از سر عقل * نام او حىّ لا ينام كند
شاه انجم بامر او هر روز * غارت كشور « 4 » ظلام كند
روى ( مهر از براى « 5 » ) چشم بدان * پردهء كحلى از غمام كند
نطفه را « 6 » خلعت حيات دهد * لحم را كسوت عظام كند
قدرتش مايهء جمال وجود * از رخ صبح زلف « 7 » شام كند
حكمتش چون تو خوب خلقى را * حاكم و سايس انام كند
كه رهى گر رضاى تو نبرد « 8 » * عمر بر خويشتن حرام كند
بنده چون شد رضيع انعامت * سخت باشد كز آن فطام كند
چه شود گر بيك سخن كرمت * من آزاده را « 9 » غلام كند
جز بسعى جميل تو نبود * لب بختم گر ابتسام كند
فضل را تربيت ببايد كيست * جز تو كس « 10 » حسن اهتمام كند
مپسند اى خدايگان كرم « 11 » * كه فلك نصرت لئام كند
جاهلانرا كه اهل افسارند * با سر افسار و با ستام كند
( چون با آن ميرود « 12 » ) كه بر در تو * فرصت خدمت اغتنام كند
هامش
( 1 ) چون حسن كى بود .
( 2 ) اعيى همى چه ( ظ ، بىداعيى چه ) .
( 3 ) بشكر پسته .
( 4 ) كسوت .
( 5 ) مه را زروى .
( 6 ) نطفهء .
( 7 ) و زلف .
( 8 ) شنود - نبود .
( 9 ) آزاد را .
( 10 ) ظ ، كش .
( 11 ) كرام .
( 12 ) چرخ با آن دود ( ظ ، چرخ تازان رود ) .