ترك الجواب داعية الأرتياب انديشه آمد ، و خود گفته شد « 1 » كه در مجاوبه و مكاتبه مقابلهء معنوى و مساوات حقيقى شرط نيست ، و اين باب ميان عبيد « 2 » و ارباب گشاده است ، بدين رخصت على استيلاء الفرق « 3 » ( و تحترز من ملام الخلق « 4 » ) و رعايت « 5 » رسم و عادت را چند قافيه كه بر آن روّى مانده بود بنوى در كار آورده شد ، و با صد هزار ( تشوير پيش خدمت « 6 » ) فرستاده آمد ، كمستبضع تمرا الى اهل خبيرا « 7 » ، و معتمد « 8 » و معوّل ( و به آخر و باوّل « 9 » ) در اقالت عثرت خاطر و ازالت زلّت قلم « 10 » كرم آن مجلس كه ( به او هميشه « 11 » ) گستاخيها هست نيست ، و لرايه مزيد من السمو ( و القطعة هذا « 12 » ) :
حميد دين تويى آن كس كه فضل و دانش را * گزيده چون دل و جانى عزيز چون اب و اخ
چو سرفرازى در باغ فضل سوسنوار * نهد « 13 » افاضل بر خاك روى چون فرفخ « 14 »
ز مرك صابى چون فضل بود ناخوش دل * بيافريدت يزدان و كفت ما ننسخ
ز رنج واقعه بدگوى تو چو « 15 » ناله كند * زمانه گويد جان كن برو كه فوك « 16 » نفخ « 17 »
معاندان ترا حدّ فضل هيچ « 18 » نبود * بسى تفاوت باشد ز سبزه تا بسبخ « 19 »
چگونه در صف مردان كار لاف زنند * جماعتى كه ندانند نيزه از ناچخ
سپهر خواست كه با فاضلان نبرد كند * زمانه گفت كه زنهار با حميد مچخ
هامش
( 1 ) آنچه خود گفته شود .
( 2 ) عبد .
( 3 ) ش ، بر وزن سبب بمعنى ترس .
( 4 ) و تحرز من ملازم الفرق - ظ ، و التحرز من ملام الفرق ( و فرق بر وزن عنب جمع فرقه بمعنى گروه و طايفه است ) .
( 5 ) ظ ، رعايت .
( 6 ) تشويش به خدمت .
( 7 ) خيبر .
( 8 ) و اعتماد .
( 9 ) به آخر اول ( ظ ، به آخر و اول ) .
( 10 ) قدم جز .
( 11 ) با او همه .
( 12 ) شعر .
( 13 ) نهند .
( 14 ) ش ، خرفه .
( 15 ) دو .
( 16 ) قول .
( 17 ) ش ، قطعهء از مثلى معروف و مفادش اينست كه گناه از خود تست ( دهان خود تو دميد ) .
( 18 ) تو .
( 19 ) بسنخ ( و سبخ بمعنى ويرانه و شورهزار است ) .