( در ازاء آن ماء زلال كه از منبع كمال فايض بود اين عجالهء ما حضر و علالهء مختصر فرستاده شد و آن شعر چو آب زر را بنقدى مزّيف كه از بوتهء خاطر بىسرمايه بيرون آمد مبادله رفت .
زهى بنياد فضل و اصل و لطف « 1 » و كان آزادى * مسلم گشت طبعت را بر اهل علم استادى « 2 » )
تويى كز مبدأ فطرت سزاى سرورى بودى * تويى كز منشأ قدرت براى مهترى زادى
جهان فضل ( دانش را بفضل « 3 » ) تست آرايش * مكان و عقل « 4 » و حكمت را زراى تست آبادى
چو تو مردى و پس مهمل زهى گردون دونپرور * چو تو اهلى و پس ضايع زهى ايّام بيدادى
ميان بست از بن دندان عطارد پيش طبع تو * بهنگام سخن گفتن لب دانش چو بگشادى
سر سوسن بنوك خامهء تو نسبتى دارد * از آن او را مسلم شد سخنگويى و آزادى
نمايد اهل معنى را به خوبى نظم و نثر تو * چو مهجوران غمگين را جمال چهرهء شادى
دل من شاد و خرّم شد تنم ز انديشه بىغم شد * ( بدان نظم « 5 » ) بديع آيين كه نزد « 6 » من فرستادى
روانى دارم و با مهر تو صد گونه دل بازى « 7 » * زبانى « 8 » دارم و از لطف تو صد نوع آزادى
هامش
( 1 ) ظ ، لطف .
( 2 ) از كلمهء در ازاء تا بدينجا از نسخهء پاريس افتاده است .
( 3 ) و دانش را بطبع .
( 4 ) ظ ، عقل .
( 5 ) بدين نظمى .
( 6 ) پيش .
( 7 ) دلدارى .
( 8 ) زفانى .