زمانه را بطبع خوش و روى تازه مستقبل « 1 » ،
( فان خاشنتنى النائبات تشبثت « 2 » ) * باروع عبل « 3 » الساعدين مخاشن
اذا شمته « 4 » خسفا تلظى جماحه * و اخلس « 5 » عن قرن ( الذمشاخن « 6 » )
اين حالت كه ما را « 7 » افتاده است اگرچه شنيع است درين عهد بدعهدان بديع نيست ، و در حرفتى « 8 » كه لازم حرفت ادبست بسيار فضلا با ما مساهماند ، و المصيبة اذا عمت خفت ، آرى احوال روزگار نيز بر يك نسق نماند ، و زمانه نيز نيرنك همه يك رنك نياميزد ، و بد و نيك هم روزى بسر آيد ، و بخت اگرچه بسيار ( بخسبد آخر هم « 9 » ) برخيزد ، و علم اگرچه دير ثمره دهد آخر هم « 10 » بدهد ، العلم يعطى و ان كان يبطى .
در جمله اين دوست در « 11 » سررشتهء خويش است و از آنچه بوده است به صد درجه بيش ، و بجوامع انديشه در ترتيب كار بر كار ، و همت در اكتساب معالى و اقتناء نيكونامى برقرار ، و چشم انتظار بر سر راه اقتدار « 12 » ، كه كل شئى ( عنده به مقدار « 13 » )
گردد فلك تند مرارام آخر * وز كرده پشيمان شود ايام آخر
آنچه سرمايهء جهد و جدّ است بر اجتذاب ناصيهء مقصود كه همانا قريب المتناول ( گشته است « 14 » ) اتفاق « 15 » كرده مىآيد و افشاء اين سرّ بانشاء اين شعر كه ( تقرير حال در ارتحال « 16 » ) گفته شد اتفاق مىافتد
لئن صرفتنى عن مرامى « 17 » و نيلها * صروف عرتنى ليس يكفيهما « 18 » حد
هامش
( 1 ) مستقل ، شعر .بوامى كه بر روزگار است ما را * اگر او ندارد بدارمش مهلت
اگر دولت آيد وگر محنت آيد * بنزديك ما هردو را هست آلت
كسى كو مهيا بود دولتى را * اگر نجويد ( ظ ، او نجويد ) بجويدش دولت. ( 2 )و ان خاشن النائبات تشيث. ( 3 ) حبل .
( 4 ) سمته .
( 5 ) ظ ، و اخنس .
( 6 ) الدماء دواخن ( ظ ، الدمشاحن ) .
( 7 ) مرا .
( 8 ) حرمتى ( ظ ، حرقتى ) .
( 9 ) خسبد آخر .
( 10 ) سا .
( 11 ) بر .
( 12 ) اقدار .
( 13 ) شعر .
( 14 ) است .
( 15 ) ظ ، انفاق .
( 16 ) در تقرير حال بر ارتجال .
( 17 ) منادى ( ظ ، مناى ) .
( 18 ) يكنفها .