دوستان را يكبارگى از دست نخواهد « 1 » داد زودتر « 2 » پاى برگيرند ، و بيش ازين گرد سروپاى بهانه كه ازو بوى راستى نيايد و در توى راستى « 3 » روا نباشد برنيايند « 4 » ، و برين دوستان آرزومند نيازمند و دلهاى ( غمزدهء محنت كده « 5 » ) و تنهاى زار و نزار ببخشايند ،
( ورنى دامن « 6 » ) ز مهر مادر چينند * ياران دگر بجاى « 7 » ما بگزينند
و آن داو « 8 » كه بشنوند « 9 » از خود دانند « 10 » * و آن بد كه بديشان رسد از خود بينند « 11 »
( زندگانى در شادمانى جاودانى باد ، ان شاء الله وحده العزيز « 12 » ) .
( رقعهء ديگر از زبان « 13 » ) دوستى مىنويسد كه آفت حادثه كشيده بود « 14 » در جواب كتاب غيرى كه همين شربت در مقدمه چشيده بود « 15 »
روزگار فلان كه روز بازار فضايل است تا دامن قيامت باقى باد « 16 » و ايزدش از تزلزل اقدار و تصاريف زمانهء غدّار حارس و وافى « 17 » ، خدمتگار هوادار خطاب بزرگوار - كه همواره بورود آن نازد و دل و جان با خيال آن مجلس بوسيلت آن عشقها بازد - و بوسيد « 18 » ، و در تعظيم آن بحدّى ( كه صورت امكان دارد « 19 » ) رسيد ، و از آن نثر ( درربار با نظم « 20 » ) آبدار در يك اسلوب كه سالب عقول بود آميخته و از آن نيف « 21 » مصنوع با ظرف « 22 » مطبوع در يك قالب كه مقلب قلوب ( ريخته آمد « 23 » ) تعجبها ( نمود ، و بر آن « 24 » ) الفاظ چون درّ مخزون كه جلاى دل محزون شد آيت ان يكاد « 25 » بر زبان راند ، ( و افسحر « 26 » ) هذا ام انتم لا نبصرون « 27 » بر حاضران « 28 » خواند ، راستى در سر چنين وقتى كه محنتهاى
هامش
( 1 ) نخواهند .
( 2 ) زود .
( 3 ) دوستى .
( 4 ) برنيايد .
( 5 ) سفتهء تفته .
( 6 ) گرنه دل من .
( 7 ) ز بهر .
( 8 ) داه ( ش ، داو بمعنى دشنام و فحش است ) .
( 9 ) بشنويد .
( 10 ) دانيد .
( 11 ) بينيد .
( 12 ) سا .
( 13 ) و اين رسالهايست كه از زفان .
( 14 ) باشد و .
( 15 ) باشد .
( 16 ) ضا ، آمين .
( 17 ) و واقى .
( 18 ) بوسيد .
( 19 ) امكان ندارد .
( 20 ) دربار نظم ( ظ ، در ربار كه با نظم ) .
( 21 ) ظ ، نتف .
( 22 ) باطرف .
( 23 ) آمد ريخته .
( 24 ) نموده و بر .
( 25 ) ضا ، الذين كفروا .
( 26 ) نص افسحر .
( 27 ) سا .
( 28 ) خاطران .