درياب كه آتش جوانى ( چو آبيست « 1 » ) * بشتاب كه بيدارى دولت خوابيست « 2 »
و بدين گستاخى كه از سر اعتمادى « 3 » كه مستأهل آنست نگيرد ، توفيق استرقاق احرار « 4 » زيادت باد و جريان احوال بر منهج ارادت ، و السلام .
رقعهء ديگر
در مجلس شراب جماعتى حاضران اقتراح كردند تا در استحضار قومى از دوستان ( لايق وقت فصلى از عربيت خالى حالى نبشته آيد ، خاطر را بر فور اين فوز حاصل شد « 5 » ) .
جهان بكام ( بزرگان جهان و دوستان « 6 » ) يگانه و ياران يكدل و خواجه تاشان ديرينهء ( ما باد ، شادمانى و خرّمى « 7 » ) از اندازه بيرون و كامرانى و خوشدلى روزافزون ، و روزگار سازگار و پروردگار نگهدار .
كهتران دوستان « 8 » كه پيوسته ياد ايشان بسر زبان « 9 » پيوسته و مهر ايشان بگوشهء جان باز بستهاند از سپيدهدم تا اين دم با دلى در آرزوى آن خداوندان برخاسته نشستهاند ، و خوشخوش « 10 » سيكى از شب گذشت « 11 » و سيكى « 12 » در بردن « 13 » روشنايى افتاد « 14 » و ريشها كه « 15 » در پيش مهرويان كه آشوب شهرند جنبان گشت « 16 » و جز با ديدن « 17 » آن بزرگان كه بر دل « 18 » كهتران رنجى بزرك باشد سپاس ايزد را ناخوش دلى نيست ، و راستى بىديدار جهانآراى جانافزاى ايشان كه روشنايى ديدهء دوستان بود كار ما روشنايى نمىگيرد ، و باز انكه مى بر سر ( دويد و مستى پاى به بالا برنهاد « 19 » ) دست در هم زند « 20 » ، اگر اين
هامش
( 1 ) آبست .
( 2 ) خوابست .
( 3 ) ضا ، ميرود عيبى .
( 4 ) ضا ، در .
( 5 ) لايق الوقت مبعوث شد ، و السلام .
( 6 ) دوستان و بزرگان .
( 7 ) با شادمانى و خوبنامى .
( 8 ) دوستدار .
( 9 ) زفان .
( 10 ) سا .
( 11 ) ظ ، گذشته .
( 12 ) كذا ، و شايد سيهى باشد .
( 13 ) بروت .
( 14 ) ظ ، افتاده ،
( 15 ) سا .
( 16 ) گشته .
( 17 ) ناديدن .
( 18 ) ضا ، اين .
( 19 ) دويده و مستى پالا بر بالا نهاد كار شادى .
( 20 ) نمىزند .