اياّم دولت خداوندى كه محسود عهود سالف « 1 » و مغبوط ازمان متقدّم است در افضالى كه بر دقايق آن روش « 2 » او مطلع است ( و حقيقت آن در « 3 » ) طبيعت پاك او منطبع چون اعداد ادوار آسمانى و امداد اقدار يزدانى محصور « 4 » باد ، و درجهء جلالش بر فلك سيادت ميان ادلّاء سعادت محصور ، و نهايت عمرش تا بدايت نفخ صور ، و طاعات گذشته و عبادات مقبول ، و ساعات آينده بسعادات موصول .
خدمتگار « 5 » كه معتقد آن سعادت است اخلاص قديم بر خاطر كريم تازه مى گرداند ، و خدمتى نه « 6 » چنان كه معهود اهل عصر و رسم ابناء روزگار است كه از سر تبرّم ( يا تكرّم « 7 » ) گويند مىرساند ، و مىنمايد كه خدمتگار و يك « 8 » دو دوست يك دل ( كه يك سر همه را « 9 » ) عشق آن خدمت است نشستهاند و ساعتى از كشاكش دست روزگار بيك پاى بيرون جسته ( و آرزو چنانست « 10 » ) ميسر باد كه ازين خلوت سلوتى كه درين عهد عزيز الوجود است حاصل شود ، و مواتات اين سعادت بى « 11 » ملاقات خداوند « 12 » تعذّر تمام دارد ، از كرم « 13 » عميم كه همگنان از آن موهبت جسيم مىيابند ( و چشم مىدارند كه اگر « 14 » ) سبكسارى انبساط ( او بگران نشمرد « 15 » ) تشريف حضورا « 16 » كه جهانى در آرزوى آنند و ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء ارزانى فرمايد « 17 » و صورت حال خدمتگاران را ( جمال مبارك « 18 » ) روح افزايد حالى گرداند ، و عقد اجتماع دوستان را بتخلف و توقّف كه در كرم او نخورد گسستن روا ندارد « 19 » ،
و جالس « 20 » الدهر يوما صالحا غفلت * عنه الخطوب ( فاوقات الفتى خلس « 21 » )
هامش
( 1 ) سالفه .
( 2 ) راى روشن .
( 3 ) و حقايق آن بر .
( 4 ) نامحصور .
( 5 ) ضا ، معتقد .
( 6 ) سا .
( 7 ) تاتكرم .
( 8 ) با يك .
( 9 ) يك سر .
( 10 ) و مگر كه آرزو چنانست كه .
( 11 ) كه .
( 12 ) خداوندى .
( 13 ) بدان كرم .
( 14 ) چشم مىدارد اگر .
( 15 ) بگرانى شمرد .
( 16 ) حضور ( ظ ، حضور را ) .
( 17 ) دارد .
( 18 ) بجمال مبارك كه روح .
( 19 ) ضا ، شعر .
( 20 ) ظ ، و خالس .
( 21 ) و ؟ ؟ ؟ ال ؟ ؟ ؟ اء حلس ( ش ، خلس بر وزن غرف جمع خلسة بر وزن غرفه بمعنى فرصت است ) .