لا بد و ان « 1 » العتاب يخلص ود * صد « 2 » الود ينجلى بالعتاب
( در مقدم انتظارم « 3 » ) تا اگر بخت خفته بيدار شود و اقبال رفته بازآيد و آن « 4 » مجلس اعطاف عاطفت را در هزّت آرد ، و يك ذرّه از ذروهء عظمت و كبريا قدمى فراتر نهد ، و تخلقا « 5 » باخلاق الله و كلم الله « 6 » موسى تكليما من كهتر را تشريف خطابى « 7 » ارزانى دارد ، و در ضمن آن بخدمتى اشارتى « 8 » فرمايد ، تا بواسطهء اتمام آن مهم مراسم دوستى - كه مجلس بزرگوار با چندان گناه در آن شيوه سخت بىگناه است - به دو آموزم ، و از ميان دل ( و جان سپارشها كنم ، و السلام « 9 » )
قد اطلت الكتاب و الشوق يملى « 10 » * ليس يرضى فى القول بالميسور
فسقى الله بلدة انت فيها * كدموع « 11 » المتيم المهجور
اين فصل بر ظهر آن « 12 » رسالت نبشته شد « 13 » كه مقارن ارسال اين مكتوب خطاب آن بزرك در رسيد
بعد « 14 » از آنكه اين خطاب ناخوشگوار درازآهنك چون عيش عاشقان تلخ مذاق و چون عتاب معشوقان - هرچند جاى آن ندارم - خشم « 15 » آميز از سر ضجرتى تمام و حيرتى مستولى صادر شده بود و بانديشهء ارسال سوى آن مخدوم مختوم گشته ناگاه گل پژمردهء اميد را نضارتى پيدا آمد ، و مگر آن مجلس را در رعايت جانب دوستان بصارتى « 16 » حاصل شد ، و دل مشتاق بتنسم « 17 » روايح آن اخلاق ترنم « 18 » انى لأجد ريح يوسف آغاز نهاد ، و من حيث لا يحتسب « 19 » بعد حين من الدهر چشم بىنور باكتحال خطّ مبارك حظّ روشنايى برگرفت ،
هامش
( 1 ) لا بدون .
( 2 ) و صد ( ظ ، و صدى - ش ، بمعنى زنك و زنگار ) .
( 3 ) در مقام انتظارم .
( 4 ) ظ ، آن .
( 5 ) و تخلقوا .
( 6 ) ظ ، كه و كلم اللّه .
( 7 ) خطاب .
( 8 ) اشارت .
( 9 ) و جان سازيها كنم ( ظ ، جانسپاريها كنم ، و السلام ) .
( 10 ) ظ ، يملى .
( 11 ) بدموع .
( 12 ) اين .
( 13 ) مىآيد .
( 14 ) و بعد .
( 15 ) چشم .
( 16 ) نضارتى .
( 17 ) بنسيم .
( 18 ) ترانهء .
( 19 ) ضا ، چه .